میدونی... همیشه همینجوریه! همی الانم همنیجوره! آدم حالیش نیست کجاس و تو چه حالیه! دو سال پیش٬ همچین روز و ساعتی٬ تو اتوبوس نشسته بودیم٬ با مصطفی و جلال و صادق و داشتیم برمیگشتیم خوابگاه. گمونم صادق هنوز عاشق نشده بود اون روزا! اونم با ما میومد. من پیش مصطفی مینشستم و حرف میزدیم... گاهی از روزهایی که منتظر اومدنش بودیم و... حالا اون روزها اومدن! یعنی برای مصطفی که اومدن. حالا اونجاس که اون روزها مردد بود بره یا نه! اگه پنج شبنه بود٬ درباره شام حرف میزدیم که چی بخوریم و بعد از هزار و یک حرف و نظر٬ آخر هم طبق معمول "سیب زمینی-تخم مرغ"! خدایی از پیتزا خوش مزهتر میشد! یادش به خیر... میرسیدیم خوابگاه٬ یکی سماور راه میانداخت٬ یکی شام میگرفت و گرم میکرد یکی سفره میانداخت اون یکی که به کارای خودش میرسیدم بعد از شام باید ظرفهارو میشست! میرسیدیم اتاق٬ قبل از هر کاری لپ تاپ جلال راه میانداختیم و آهنگ میذاشتیم... شجریان... "بهار دلکش رسید و دل بهجا نباشد"... "دل رسوای تو٬ من رسوای دل"... "به سرخی لبای سرخ یار... بادلم گریه کن خون ببار"... "گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم/بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران"... "سلسلهی موی دوست حلقهی دام بلاست"...
گاهی خیلی سخت میگذشت! خیلی خیلی سخت! ولی یه چیزی مثه هوا دور و برمون بود و نمیفهمیدیم! شاید فقط من نمیفهمیدم! رفقا...! رفقایی که تو همه حال با هم بودیم... میرفتیم... میاومدیم... میخندیدیم... بغض میکردیم... دعوا میکردیم... درس میخوندیم... کاروانسرا میرفتیم دیزی میزدیم!... هم دیگرو صبح بیدار میکردیم و شب نمیذاشتیم بخوابه کسی! بسکه یهو یکی دلش پر بود و وراجیش گل کرده بود...! گاهی نگران یکیمون میشدیم و تا از اتاق میرفت بیرون مینشستیم به مشورت که چهکار باید بکنیم... گاهی برا تولد جلال بوستان سعدی میخریدیم تا شاید سر از Image Proccessing گاهی بیرون بیاره... شبا مینشستیم دور هم میخوندیمش! گاهی هم صادق رفقای مثه خودش غول پیکرو جمع میکرد تو اتاق خودشون با خودشون جلسهی حافظ خوانی -یا به قول من حافظ لرزانی- میذاشتن و خودشون کیف میکردن و ما میخندیدیم به حال حافظِ بنده خدا! یادش به خیر کفش کهنههای -به قول من کشتی- صادق که جای دمپایی پا میکردیم!
دلم لک زده یک بار دیگه باهم برگردیم اتاق... سماور راه بندازیم... من برم قوری رو "یاخالمش" کنم! بشینیم دور سفره و مصطفی و صادق هی غر بزنند که چه غذای مزخرفی! بشینیم چند لحظه باهم صحبت کنیم... دلم لک زده مسعود رو به زور ببرم دم غروب جلوی دانشکده علوم بشینیم رو چمنا و حرف بزنیم و منتظر اتوبوس باشیم... دلم لک زده برا رفقام...
حالا هرکدوم یک طرف... یکی دبی... یکی ازدواج کرده و اطراف کرج سر زندگیش... یکی تو ال جی... یکی سرباز... یکی دانشجوی ارشد... یکی میخونه برا کنکور امسال... یکی زده تو کار ساختمون... هر کس سوی خودش... منم که لنگ در هوا٬ خودمم نمیدونم در چه حالم!
دلم لک زده برا یه رفیق! یه مرد! یه هم پیاله! یه هم نفس! یکی که پشتت باشه و پشتش باشی!