تبليغاتX
به انتظار ماه
به انتظار ماه
قناری (واخوانی)
سلام.

خوب... نوشتنم حال و حوصله می‌خواد که...! ولی خوندن نوشته‌های قبل٬ راحت‌تره. راسی چطور می‌شد قصه نوشت؟!

باز چه شده؟ ناز می‌کنی انقدر چرا؟ من که غیر ِ تو کسی ندارم! من که تا حالا هرچه خواستی نه نیاوردم.  آورده‌ام؟  گفتی جای بزرگتر٬ گفتم چشم!  گفتی غذای بهتر٬ گفتم چشم!

چه....؟! نه! اصلاٌ! حرفش را نزن! یکی را برات بیارم که دائم سر تو دل هم کنید و... نه٬ اصلا. پس من چه می‌شوم؟  خودت که می‌دانی٬ هزار بار هم گفته‌ام: من غیر ِ تو کسی ندارم.

اینها؟  ای بابا... اینها فقط مشتریَند٬ می‌آیند و می‌روند. تازه٬ خیلی‌شان هم به هوای تو می‌آیند. چیزی که زیاد است کفاش و واکسی! خوب٬ بعضی‌شان هم می‌شینند و سر حرف را باز می‌کنند و گرم می‌گیرند دیگر.  من که نمی‌توانم مشتری را بپرانم. میتوانم؟  آن‌وقت پول آب و نانِمان را از کجا بیاریم؟

چرا روت را برمی‌گردانی حالا؟ سه روز است صدات را نشنیده‌ام. ناز نکن دیگر! نگاه کن...  بیا... تاب گرفتم برات...  روش بشینی و...  روت را بر نگردان دیگر!  بیا٬ بخور٬ تازه‌ست. دو روز است چیزی نخورده‌ای. خدا نکرده طوریت می‌شودها.

ای بابا...  باشد٬ باشد.  فقط به شرطی که مرا فراموش نکنی ها!  نشود که دائم سرت تو دلش باشد و...  بیا٬ بیا بریم خودت ببین کدام را می‌خواهی؟ هر کدام را خواستی بگو. تو دکان اصغر سوتی زیادند. هر کدام را خوستی بگو.  یه قشنگش را انتخاب کن! من هم باید بپسندم‌ها. هرچه نباشد من هم سهمی دارم ازت. رفیقتم!

دعا کن اصغر سوتی نسیه بدهد. می‌دهد! مشتریش هستم. خورد خورد پولش را می‌دهم.

خوب حالا... بخوان دیگر... دلم پوسید... بخوان....

جانم... جان.... فدای صدات....

                                          

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 8:56  توسط حمید  |