تبليغاتX
به انتظار ماه
به انتظار ماه
خوشبخت!
 

من خوشبخت‌ترم٬ یا پسرک فال فروشی٬ که یک بستنی مهمانش کنی -یکی هم برای برادرش- بال درمی‌آرد؟!

مدت‌هاست٬ بال درنیاورده‌ام!

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 9:31  توسط حمید  | 
...
کوله‌ام را که خالی می‌کردم، دیدم چیزهای دیگری هم یادگار مانده؛ حرف‌هایی. بعضی گفتنی و خیلی ناگفتنی:

کوه‌ها -نه اینکه بزرگند- نزدیک به نظر می‌آیند. اما وقتی آهنگ‌شان می‌کنی، وقتی آهنگ‌شان می‌کنی و هرچه می‌روی نمی‌رسی. وقتی هرچه می‌روی نمی‌رسی و خسته‌ات می‌شود، وقتی خسته‌ات می‌شود و لحظه‌ای می‌مانی و دوباره به راه پیش ِ رو نگاهی می‌اندازی و به کوه، تازه آن وقت می‌فهمی که نه... کوه‌ها آنقدرها هم نزدیک نیستند! تازه... وقتی به‌اشان می‌رسی، تازه اول راه است! اما کوه ها، نزدیکند! خیلی نزدیک! این را وقتی به قله رسیدی خواهی فهمید. و دور، هر جای دیگریست!

نخل و چشم، جادویی‌ترین خلقت خدایند. و دریا اصیل‌ترین. و باد عاشق‌ترین. و شب پرحرف‌ترین. و زمین مهربان‌ترین. و آسمان صبورترین. و باران لطیف‌ترین. و انسان... کوچک‌ترین!
اما نمی‌دانم چگونه است که از میان این همه، تنها این کوچک‌ترین است که دل کندن از او...!

گرچه راه‌های اصلی ِ بزرگ میان شهرهای زیبای بزرگند، اما این راه‌های فرعی و کوره راه‌هایند که به سرزمین‌هایی می‌برندمان که رنگی دیگر است! گاه اگر به کوره راه‌های فرسوده اطمینان کنیم و صبور، رقص آرامشان میان دشت‌ها و کوه‌ها را دنبال کنیم، مقصد از هر شهر بزرگی زیباتر خواهد بود؛ اگر چشم داشته باشیم و دل!

دنیای آدم بزرگ‌ها خیلی تنگ است! خیلی کوچک است! بیچاره‌ها گناه دارند!

خیلی خوب است که خدا هست! خیلی خوب است که همه چیز را می‌داند! خیلی خوب است که حتی وقتی بلند بلند می‌خندی، یکی هست که می‌داند توی دلت چه خبر است!

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 10:36  توسط حمید  | 
تعطیلات نامه4

خوب... تا سیزده به در گفتم...

صبح روز ۱۴ فروردین رفتیم بوشهر. متاسفانه اصلا فرصت و موقعیت نبود تا درست و حسابی از بوشهر و جاهای واقعا دیدنیش عکس بگیرم! اما تا جایی که تونستم و فرصت پیش اومد عکس گرفتم:

 

ادامه مطلب

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 11:4  توسط حمید  | 
تعطیلات نامه3
عرض شود که... برای هرچه بیشتر زیر سوال رفتن همه چیز٬ همچنان ادامه‌ی عکس‌ها را می‌گذاریم! توضیح اینکه: از آنجا که ما یک آدم عادی مثل باقی ِ بندگان خداییم و فرقمانم با دیگران تنها همین است که می‌خواهیم یکی چون دیگران باشیم و هیچ دوست نداریم فرقی با دیگران داشته باشیم٬ ترجیه می‌دهیم گاه از توسن خیال و سمند سخن پیاده شویم و سوار خر خودمان شویم و خر خود برانیم٬ مباد که فراموشمان شود که ما هم یکی چون دیگرانیم! (به مناسبت کم شدن یکی از خوانندگان ۱۳ روز و ۲ساعت عزای خصوصی اعلام می‌شود!)

خوب... صبح روز ۱۲ فروردین از آبادان خارج شدیم. بین آبادان و ماهشهر٬ نزدیک آبادان٬ یه تالاب خیلی قشنگ هست به نام تالاب شادگان:

 ادامه مطلب

2 نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 17:52  توسط حمید  | 
تعطیلات نامه 2
با توجه به استقبال بی‌نظیری که از عکس‌های قبلی به عمل آمد و سیل نظرات و تقدیرات و انتفادات و درخواست‌های مکرر برای قرار دادن باقی ِ عکس‌ها بر آن شدم که بیش از این مشتاقان را در انتظار نگذاشته و امروز سری بعدی عکس‌ها را قرار دهم.

لطفاْ پس از دیدن عکس‌ها به آرامی خجالت کشیده و یک چیزی بنویسید که ملت نگویند طرف سواد خواندن و نوشتن ندارد!

خوب... تا گناوه رو گفتم... بعد از گناوه٬ رفتیم آبادان:

ادامه مطلب

 

2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 16:56  توسط حمید  | 
تعطیلات نامه 1
سلام. سال نو مبارک. دیر شده٬ اما حکایت ماهی و از آب گرفتن ِ! آخر سال قبل داشتم یه مطلب برا سال نو می‌نوشتم٬ اما انقدر شلوغ پلوغ شد یه دفعه که فرصت نشد اون مطلبو بزارم!

امسال -جای همتون خالی- خیلی جاها رفتم. از بد شانسی همین امسال که جاهای زیادی رفتم٬ یه دوربین درست و حسابس نداشتم. ولی شکر خدا گوشی ِ داداش کوچیکه دستم بود و کاچی بعض ِ هیچی!

به کلم زده چندتا از عکسای سفرمونو بزارم اینجا. تو دو سه سری این کارو می‌کنم.

اول٬ از تهران جان٬ راه افتادیم به سمت اصفهان جان و وقت ِ سال تحویل اصفهان بودیم:

اگه می‌خوای باقی ِ عکس‌ها رو ببینی روی "ادامه مطلب" کلیک کن...

ادامه مطلب

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 15:29  توسط حمید  |