تبليغاتX
به انتظار ماه
به انتظار ماه
بیا برویم...
ببین چه رهایند...
بندشان بند ِ هیچ جایی نیست!
خوش به حال‌هاشان.
چه شاد می‌رقصند...
چه بی‌خیال سوی آسمان ِ پاک می‌بالند
صدای خنده‌ی‌شان را ز دور می‌شنوی؟

بیا برویم!
بلند شو... بیا...
بیا برویم...

 

 

تَه نوشت: در یکی از نسخ خطی آورده بودم: "دل‌شان بند هیچ جایی نیست". ولی بادکنک‌ها که دل ندارند: بند دارند! عاقلان دانند!

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 9:48  توسط حمید  | 
دور...
من پا به پای موکب خورشید
یک روز تا غروب سفر کردم.
دنیا چه کوچک است
وین راه شرق و غرب چه کوتاه
 تنها دو روز راه میان زمین و ماه!

اما من و تو دور...
آنگونه دور ِ دور که اعجاز عشق نیز
ما را به یکدگر نرساند ز هیچ راه
 آه...!

فریدون  مشیری

2 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 13:39  توسط حمید  | 
خر ِ تنها!

گاهی احساس می‌کنم خیلی تنهام! نه... خیلی خرم!

یه خر ِ تنها!

تنها!

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 17:4  توسط حمید  | 
کاش...!
خسته‌ام از دست آدم بزرگ‌ها! همه چیز را باید براشان توضیح داد! عاشق عدد و رقمند. عاشق کاغذند و هر چیز که رو کاغذ نیست را نمی‌فهمند! نامردند. نامرد! و نامردی آدم را می‌سوزاند!
کاش یکی بود می‌فهمید "بره خواستن، خودش بهترين دليل وجود داشتن هر کسی است"!
کاش فاصله‌مان را که به چشم سر می‌بینند، به رخمان نمی‌کشیدند! "آخر جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند."
کاش این جمله و آن لحن مضطرب تو گوشم هی نمی‌پیچید که: "من برم...؟!"
کاش آن قدم‌های عصبی و پر شتاب و آن چهره‌ی پریشان و چشمان خشمگین و انگشتانی که ناخن به ناخن هم را می‌خراشیدند و آن ظرف آب که چون دلم فشرده شده بود و تهی بود و جرعه‌ای بیش درش نبود و آخرین جرعه را که من نوشیدم و نه عطشم را نشاند و نه داغ نامردی که بر دلم بود را، فراموش می‌کردم! آه که هرچه رشتم، پنبه کردند! نامرد!!
دیوانه می‌شوی وقتی اعتماد می‌کنی و نامردی می‌بینی! آخ که اگر دستم به‌اش برسد! نامرد...!!

و xها، آشنا ترین مجهولاتند! کاش بودند! xها عزیزترین دوستانند، چون می‌فهمند مهم ترین دلیل وجود داشتن هرکسی چیست!
کاش رسم‌های آدم بزرگ‌ها، کاری نمی‌کرد که عزیزترین دوستانم، مجهول بشوند و خیالشان است به هر نام دیگر که باشند ناشناسند!
کاش می‌دانستند که به هر نام که باشند، آشنایند و کاش می‌دانستند چقدر کاش ِ بودنشان سنگین می‌شود یک وقت‌هایی!
کاش می‌شد از دست آدم بزرگ‌ها فرار کرد!
کاش لااقل کاغذی بود تا نشانشان بدهی! یا خطی، ربطی، خونی، پیوندی که به چشم سر دیده شود!
کاش می شد گفت!
کاش می توانستند باور کنند٬ بفهمند!
کاش...
کاش...
کاش...
آه...!

چقدر کاش٬ که کاشتیم و سبز نشد!

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 14:14  توسط حمید  |