ببین چه رهایند...بیا برویم!
بلند شو... بیا...
بیا برویم...
تَه نوشت: در یکی از نسخ خطی آورده بودم: "دلشان بند هیچ جایی نیست". ولی بادکنکها که دل ندارند: بند دارند! عاقلان دانند!
اما من و تو دور...
آنگونه دور ِ دور که اعجاز عشق نیز
ما را به یکدگر نرساند ز هیچ راه
آه...!
فریدون مشیری
گاهی احساس میکنم خیلی تنهام! نه... خیلی خرم!
یه خر ِ تنها!

و xها، آشنا ترین مجهولاتند! کاش بودند! xها عزیزترین دوستانند، چون میفهمند مهم ترین دلیل وجود داشتن هرکسی چیست!
کاش رسمهای آدم بزرگها، کاری نمیکرد که عزیزترین دوستانم، مجهول بشوند و خیالشان است به هر نام دیگر که باشند ناشناسند!
کاش میدانستند که به هر نام که باشند، آشنایند و کاش میدانستند چقدر کاش ِ بودنشان سنگین میشود یک وقتهایی!
کاش میشد از دست آدم بزرگها فرار کرد!
کاش لااقل کاغذی بود تا نشانشان بدهی! یا خطی، ربطی، خونی، پیوندی که به چشم سر دیده شود!
کاش می شد گفت!
کاش می توانستند باور کنند٬ بفهمند!
کاش...
کاش...
کاش...
آه...!
چقدر کاش٬ که کاشتیم و سبز نشد!