تبليغاتX
به انتظار ماه
به انتظار ماه
باران جان!
دلم دلتنگ ِ باران است باز امشب
و سرما نیست، ابری نیست، برفی نیست
تگرگ وحشی ِ دیوانه در خواب است
هوا را یک نفس بویی ز یاران نیست در خاطر
زمین را رد پای آشنایی هیچ ننشسته‌ست
زمان جز طول، هیچش بُعد دیگر نیست!
خیال امشب چو مرغ ِ بسته در بند است!
یک تن نیست تا پرسد صدای مبهم باد و صدای دلکش برگ و، از بازی های آن ابر سپید ِ شاد شیطان را!
همه چشمان خوابالوده در خوابند
و راه آسمان را خستگی بسته‌ست!

دلم از درد ویران است.
و در این خلوت ِ تاریک ِ غم آلود
میان سنگ و خاک و آجر ِ آوار ِ ویرانه
نهالی، جام ِ آرزوی نازک ِ ترد بلورینی
چو طفل دور از مادر، و تنهایش رها کرده میان برف و شب عریان
و از دورش رسد هر لحظه پروای جدایی، زوزه‌ی گرگان
و یک دم سوی امیدیش در ظلمت نمی‌تابد٬
تنش چون بید می لرزد
دلش دلتنگ ِ باران است!

دلم دلتنگ ِ باران است
دلم دلتنگ باران است، باران جان!
دلم دلتنگ باران است!

2 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 16:46  توسط حمید  | 
نهمین شب!

سکانس اول. صحنه خارجی: نیمه شبی تاریک، با مهتاب ِ نیمه جان ِ ماه ِ نیمه. جایی که معلوم نیست کجاست! بیابانی باشد انگار. صدای کوب ِ پایی می‌آید و انگار مردد باشد.

دوربین آسمان را نشان می‌دهد:ستاره‌هایی که چشمک نمی‌زنند و خیره خیره زمین را می‌پایند! صدای پا نزدیک و نزدیک می‌شود و شبهی از جلوی دوربین رد می‌شود. دوربین به سرعت می‌چرخد و مردی را از پشت سر نشان می‌دهد. دشداشه و امامه‌ی آشفته دارد و انگار نعش خود را می‌کشد! پا را سنگین برمی‌دارد و به تردید می‌گذارد. دوربین پیَش راه می‌افتد. چند قدمی که راه می‌رود، می‌ایستد. دوربین هنوز جلو می‌رود و پشت سر مرد که می‌رسد می‌ایستد. مرد برمی‌گردد. دوربین صورت مرد را نشان می‌دهد: چشم‌هایش آشفته است، و مصیبت زده، و خسته! رد ِ رود ِ اشک بر شوره زار گونه‌ها تا باتلاق موهای زبر صورتش رفته. صدای نفس زدنش می‌آید. لب‌هایش از تشنگی چاک چاک است.

لحظه‌ای چشم‌هایش را می‌بندد و به چیزی می‌اندیشد انگار. چهره‌اش آرام‌تر می‌شود. گویی یاد چیزی افتاده باشد. ناگهان چشم‌هایش را باز می‌کند. نگاهش مصمم است. دوربین را با دست کنار می‌زند. انگار که کسی باشد و سد راهش باشد! دوربین سریع پیَش می‌چرخد و مرد را نشان می‌دهد که به آن سو که از آن می‌آمد می‌دود، تا در تاریکی محو می‌شود. صدای پایش دور و دور می‌شود، اما شنیده می‌شود. صدای پا می‌ایستد. و باز همان صدای کوب ِ پا که ابتدا می‌آمد نزدیک می‌شود. مرد از میان تاریکی پیدا می‌شود، نعش کشان و مردد و آشفته، آشفته‌ی تردید!

از مقابل دوربین می‌گذرد و دوربین دنبالش می‌چرخد. مرد چند قدمی می‌رود و باز می‌ایستد. باز برمی‌گردد و با شتاب از کنار دوربین می‌گذرد. دوربین نمی‌چرخد. صدای پا زیاد دور نشده که می‌ایستد. مرد باز از کنار دور بین می‌گذرد و چند قدم جلوتر می‌ماند. امامه از سر می‌کشد و برزمین زانو می‌زند. صدای هق هق ِ گریه‌اش می‌آید.

 

سکانس آخر. صحنه خارجی. همان مکان. گرگ و میش سحر.

دوربین از بالا زمین را نشان می‌دهد. بیابانی تشنه و خاکی چاک چاک. و مرد در میانه‌ی تصویر به صورت بر زمین افتاده، خوابیده است.

هوا آرام آرام روشنا می‌شود. نم نم باران می‌زند و لحظه‌ای تند می‌شود! صدای باران می‌آید. صدای برخورد قطره‌های درشت باران با خاک. رنگ خاک برمی‌گردد، روح می‌گیرد. روح ِ باران!

باران می‌ایستد. هوا روشناتر شده است. مرد تکانی می‌خورد و بیدار می‌شود. آرام برمی‌خیزد و به راه می‌افتد. سوی رد پایی که تا آنجا آمده را ادامه می‌دهد. مرد از تصویر خارج می‌شود. آنجا که افتاده بود، رنگ خاک بی روح است. خشک است. دوربین کمی دور‌تر می‌شود. طرح تن مرد بر زمین، گویی صحنه‌ی جنایتی باشد و محل جنازه‌ای که دورش را خط کشیده‌اند. طرح جنایت تردید! محل جنازه‌ی روح مردی مردد. کسی که شک کرد! کسی که...

تصویر فید می‌شود به سیاهی. نوشته‌ای به خط خوش بر گوشه‌ی تصویر نمایان می‌شود:

"حسین تشنه‌ی لبیک بود و کربلا قحطی مرد!"

2 نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 1:33  توسط حمید  |