نگاهش میکنی... چپ میرود... نخش را محکم میکشی... راست میرود... دستت را تکان تکان میدهی: "بیقراری نکن!" آرام ندارد:"آخر کار دست خودت میدهی لامصب!" باد آرام است. یعنی این پاین که٬ آرام است. آن بالا را نمیدانم. پِیَش میدوی٬ شاید کمی آرام بگیرد٬ یک گوشه دیگر آسمان شاید. فایدهاش نمیکند. نخ را تند تند جمع میکنی... آن روز را یادت میآید: چند وقتی بود سراغش نرفته بودی. افتاده بود گوشه آن انبار. هوایش را کردی و رفتی سراغش. همین نخ٬ دورش پیچیده بود. نه که گره خورده باشد٬ نه... خودت که یادت هست. خندهات گرفت: "ها...؟ چند روز سراغتان نیامدم٬ چه خبر است؟!" چه عاشقانه در آغوش هم بودند٬ یادت هست؟! حسودیت شد!
نخ را تند تند جمع میکنی... خیره خیره فقط به او نگاه میکنی که هر لحظه بیقرارتر میشود! نخ دارد سست میشود... تند تند جمعاش میکنی... سست میشود هی! دارد پاره میشود: "کجا میروی... نرو بیمعرفت!". تند تند جمعاش میکنی... آخرین رشته هم جدا میشود و بیاختیار هنوز نخ را جمع میکنی!
دارد میرود: "حالا من هیچ٬ تو که این نخ را دوست داشتی٬ عاشقش بودی٬ نبودی؟!". نگاهش میکنی... هنوز بیقراری میکند و پیچ و تاب میخورد. نه... بیقراری نیست٬ میرقصد انگار: "خوش به حالت... از نخت هم دل کندی... نخی که آنقدر دوستش داشتی! رها شدی... از همه چیز... از همه چیز... حتی این که آنقدر دوستش داشتی!" حسودیت میشود!
آسمان پر است آبی... آبی... چه رنگ شیرینی!
2
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 2:46 توسط حمید
|