تبليغاتX
به انتظار ماه
به انتظار ماه
راز هستی...!

پروردگارا...

اگر خورشید و ماه نبودند٬ آسمان و ستاره٬ زمین و دریا٬ فضا و کهکشان‌٬ بهرام و زحل٬ شقایق و مریم٬ قناری و سار٬ مورچه و شتر٬ انجیل و قرآن٬ موسی و عیسی... اگر هیچ خلقتی نبود٬ هیچ نشانه‌ای٬ اشاره‌ای به تو نبود٬ هیچ کس سخنی از تو نگفته بود٬ معجره‌ای نیاورده بود. اگر هیچ چیز نبود نشانه تو باشد٬ اشاره به تو باشد... همین یکی بس بود! همین یک خلقت٬ همین یک شاهکار٬ همین یک نشانه٬ همین یک اشاره٬ همین یک زیبا٬ همین یک بزرگ٬ یک مرد٬ همین یک انسان بس بود٬ نشانه تو باشد. اشاره به تو باشد. معجزه‌ای و دلیل ایمان آوردن به تو باشد!

و چه کسی می‌داند٬ اول بار که نامش را برده‌ای٬ عالم به چه حال شده٬ به چه روز افتاده! غلط نکنم٬ انفجار بزرگی اگر بوده باشد٬ همان لحظه بوده! همان لحظه که نامش را اول بار بر عالم٬ بر عالم ِ متراکم٬ عالم ِ بسته٬ عالم ِ نشکفته٬ عالم ِ در مرز ِ نبود٬ عالم ِ هنوز هیچ٬ عالم ِ همه فرو رفته در یک سیاه‌چاله٬ عالم ِ نقطه برده‌ای و ذرات به جوش افتادند٬ باز شدند٬ هست شدند٬ چیزی شدند٬ نقطه خط شد و خط شکل شد و شکل حجم شد و غنچه عالم شکفت!

آه... چه نام زیباییست! چه کلمه زیبایی...! چه یاد شیرینی...! چه حس غریبی: گمانم عاشقی که می‌گویند٬ همین باشد! "دوستت دارم" را به هیچ کس... هیچ کس... هیچ کس٬ به هیچ کس اینطور ناب٬ خالص٬ از عمق جان٬ با ذره ذره وجود نگفته‌ام! اما افسوس... افسوس٬ برای اثبات آن دوست داشتن‌ها٬ به آب و آتش زده‌ام و برای اثبات این یکی...! چه بگویم...؟! اما... می‌دانم که می‌دانی! می‌دانم که باور می‌کنی! می‌دانم مهربان‌تر از این حرف‌هایی!

می‌دانم خیلی بی‌حیایی می‌خواهد٬ خیلی گستاخی می‌خواهد که باز بگویم. اما باز می‌گویم! نه از سر گستاخی... نمی‌دانم...!

دوستتان دارم. به‌خدا...

تنت گر بیفتد به دام بلا          نترس از بلا و بگو یا علی

یا علی...

وهنوز علی راز هستی‌ست!

2 نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 0:57  توسط حمید  | 
زندگی...

گناه داری...! گناه داری خدای من! گناه داری که چون منی٬ تو را خدای خود می‌خواند! نمی‌دانم وقتی به من و امثال من نگاه می‌کنی٬ چه حالی می‌شوی: آدم‌های شکم سیر ِ روشن فکر نما٬ که دردشان درد عشق‌های پلاستیکی٬ عشق‌های غریزی است و خیالشان است چه دردی می‌کشند و چه سیر و سلوکی طی می‌کنند و از عالم و آدم شاکیند و از همه طلبکار! خیالشان است هرچه هست همین است که می‌بینند و هرچه هست می‌فهمند و چقدر نفهمند!

نهایت وجودمان٬ خانه پرش٬ وقتی دیگر همه هستی و آدمیتمان را بتکانیم٬ آن‌جاست که با دیدن رنج بردن کسی٬ آدمی‌زاده‌گاهمان مور مور شود و نتیجه‌اش...! نه...!! کمکی بکنیم؟! شکر کنیم که آن درد را نداریم؟! نه...!! مغزهامان که از مدار خارج است! انگار اول آن خط که مغزمان٬ فکرمان توش تعریف شده را دو تا اسلش زده‌اند! بعد هم یک اسلش-ستاره برای محکم کاری. بعد هم یک کلون٬ که دیگر مو لای درزش نرود!! اما فعال‌ترین جای تنمان فوری به کار می‌افتد: زبانِ درازمان: آی این چه وضعیست... چه دنیاییست... مگر این دنیا صاحب ندارد... خدای این دنیا کجا چرتش گرفته؟ نکند پی خلقت تازه‌ای رفته و این‌ها که خلق کرده را رها کرده به حال خودش... آی کجایی خدا؟ مگر نمی‌بینی؟!!! ...

وای به آن روز٬ که گردی به چشممان برود٬ خاری پایمان را بخراشد٬ وقت اصلاح٬ تیغ صورتمان را زخمی بزند...!! نمی‌دانم گستاخی‌هامان در آن لحظات را چطور تاب می‌آری! نگویم بهتر است!

می‌دانی... چنان به زندگی٬ به دنیا چسبیده‌ایم٬ چنان به‌اش نگاه می‌کنیم٬ گویی اول و آخرمان همین است که هست: از شکم ننه‌مان شروع شدیم و تو شکم گور تمام می‌شویم و هرچه هست٬ همین میانه است و هرچه خوردی٬ بردی٬ زدی٬ دیدی٬ جستی و چشیدی٬ به کامت بوده٬ وگرنه ازکفت رفته و نصف عمرت به فنا...!! برای خود حصارها ساخته‌ایم٬ دایره و "مکعب"٬ و می‌پندایم تو ما را در این میانه انداخته‌ای٬ که سرمان گرم باشد و صدامان در نیاید و چشم بسته‌ایم بر اینکه اینها همه حصارهایی‌ست که خود ساخته‌ایم!

کسی را که به رنجی دچار می‌بینیم٬ رنجی که شاید تا عمر دارد با اوست٬ به عدالتت٬ مهربانیت٬ قدرت و حکمتت شک می‌کنیم٬ که این کجای عدالت و مهر و حکمت جا می‌شود که یکی دنیا نیامده٬ گناهی نکرده و بویی از لذت زندگی نبرده٬ دچار دردی شود که تمام عمرش را به رنج بگذراند. حالا عادت هم که بکند٬ چه از زندگی خواهد ‌فهیمد؟!!

زندگی...؟!! اشتباهمان همینجاست! که زندگی را همین می‌بینیم. همین دو-سه روز٬ شصت-هفتاد سال! اصلا حواسمان نیست که گور اول راه است٬ اول زندگی! بیداری از چرت بعد از ظهری‌ایست که در سایه دیوار این خرابه می‌زنیم و می‌پنداریم این خواب پریشان -یا گاه شیرین-٬ تمام راه است٬ تمام زندگیست! می‌پنداریم اگر از این خواب برخیزیم٬ تمام می‌شویم! یادمان رفته که تازه شروع می‌شویم: جاودانگی...! یادمان رفته حساب کتاب‌ها مانده! یادمان رفته قرار است معنای عدالت را بمان نشان بدهی.

چه خنده‌دار است٬ موجودی جاودان٬ لحظه‌ای٬ شصت-هفتاد سالی نتواند دندان سر جگر بگذارد و تاب بیارد! چه احمقانه‌ست مسافر ِ سفری دراز٬ در اولین استراحتگاه٬ چنان غافل شود٬ که آنجا را مقصد بپندارد و سفر را از یاد ببرد!

های... از آن‌ور ِ بوم نیفت!! چُرت بعد از ظهری‌ای هم که باشد٬ زیر سرمان را که می‌توانیم درست کنیم! قهوه‌خانه میان راهی‌ای هم که باشد٬ می‌شود لذت چای داغ قهوه‌چی را ببریم. از صدای جوی آبی که آرام می‌گذرد٬ یاد مقصد کنیم و تازه شویم! مسئله اینجاست که اصل کار یادمان نرود: ننشینیم به گرفتن بچه غورباقه‌های میان جلبک‌های جوی! قرارمان نیست اینجا بمانیم. این را یادمان نرود. حالا اگر خاری به پایمان رفته و دست برآوردنش را داریم، یا رفیق راهی که به دادمان برسد، درد را به جان خریدن و هی ناسزا به زمین و آسمان گفتن، یا حتی بی‌جهت تاب آوردن، در حالی که می‌توانیم از درد رها شویم، عین خریت است!! اما وقتی دردی هست و هرچه این در و آن در می‌زنیم، هرچه در توان داریم می‌کنیم و راه به جایی نمی‌بریم، بهتر آنکه همانطور که تلاشمان را می‌کنیم، همانطور که دست از خواستن برنمی‌داریم و همیشه به حل مشکل، به لطف خدا و همت خود امیدواریم، راضی باشیم!! گستاخ نشویم. طلبکار نشویم! یادمان باشد، حساب‌ها دست حسابداری حواس‌جمع است.

خدای من... چه ساده است حرف زدن و چه سخت است عمل کردن! کاش زره‌ای از این دوصد گفته را کردار داشتم! چه ساده است وقت سیری، گرسنه‌ای را دلداری دادن. وقت دارایی، با نیازمندی از بزرگی و رحمت و لطفت گفتن. وقت آسودگی، ناامیدی را به توکل دعوت کردن!

امان از شکم‌های سیر... خیال‌های آسوده... دست‌های پر... قلب‌های سنگین... مغزهای پوسیده و فکرهای گندیده... امان...!!

2 نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:24  توسط حمید  |