تبليغاتX
به انتظار ماه
به انتظار ماه
شیدا...

میانه راه پیاده می‌شوم و می‌اندازم میان دشت٬ بیابان٬ نمی‌دانم چه بش بگویم! زمین است و سبز است... خیره مانده‌ام به گلهای رنگ رنگ کنار جاده و محو سبز و زرد و سرخ و نارنجی٬ غرق خیال...! و خیال... چه نعمتی...!

بهشت است و نغمه مرغان بهشتی‌ست صدای پرندگان که می‌آید. زمین وسیع٬ سبز٬ مخملین و چه بهشتی... چه هوایی...! نواها چه دل نشین و مناظر چه روح نواز... کنار جاده٬ بولدوزری که از تپه بالا رفته امضا زده است. بهشت هم بولدوزر دارد؟!

دسته دسته گل‌های نمی‌دانم به چه نام کنارهمند و گلوله‌های سفید را می‌مانند و چه خوش بو...! طاقت نمی‌آورم و شاخه‌ای از بوته‌ای می‌چینم و می‌بویم... بهشتی و شیرین...! باز دنبال رد زرد و سبز کنار جاده را می گیرم و به پیش... آنسو تر از جاده دو تا کارگر٬ یکی بیل به سینه زمین می‌زند و دیگری کلنگ بر سرش. کارگران بهشتی! سبز و زرد کنار جاده سرخ می‌شود: دسته‌ای شقایق وحشی! خدای من... چه زیبا٬ چه نجیب٬ چه بی‌باک میان این دشت. مقابلشان می‌نشینم و آرام٬ با سر انگشتان٬ گیسوان سرخ یکی را کنار می‌زنم و چشم در چشمان سیاهش می‌اندازم و محو می‌شوم٬ غرق می‌شوم...! بر که می‌خیزم٬ دوباره نگاهی به رنگ جنون افزا و طرح دلرباشان می‌اندازم و با خود می‌اندیشم: چه خوش ذوق بوده٬ چه با سلیقه٬ آنکه اول بار نام فرزندش را شقایق نهاده! یا نرگس٬ نیلوفر٬ بنفشه٬ مریم...!

صدای پرندگانی که نمی‌بینمشان از چپ و راستم می‌آید... یکی‌شان از زمین برمی‌خیزد و چرخی در هوا می‌زند و باصدایی زیبا می‌خواند. به این عشوه و ناز و لطافت که می‌خواند٬ می‌پندارم شاید جفتش را می‌خواند و اگر من جای جفتش بودم٬ شنیدن این صدا٬ این نغمه٬ چنان مستم می‌کرد که خود را با شتاب به او می‌رساندم و در آغوشش می‌افکندم! زاغکی زیبا٬ با رنگهایی پر تضاد-یکجا٬ چشمم را شکار می‌کند. چندی خیره می‌مانم. ناگهان دهان باز می‌کند و صدایی گوش خراش سرمی‌دهد و چه حیف است با این شکل٬ این صدا!

اینجا لانه یک موش صحرایی‌ست! تازگی بچه دار شده. دو تا! چند روزی‌ست بچه‌ها٬ صبح‌ها که مادرشان پی غذا می‌رود٬ بیرون لانه‌شان که بر بلندی تپه کوچکی‌ست٬ می‌ایستند و اطراف را می‌پایند و من که می‌رسم٬ روبروی اولی می‌ایستم و سلام می‌دهم و خیره نگاهش می‌کنم و او که بر دو پا ایستاده و دست‌های ظریفش را جلو سینه گرفته هم٬ مرا. نمی‌دانم من در نظرش٬ آنقدر که او در نظرم نمکین است و دوست‌داشتنی٬ هستم یا نه؟! اما هر بار که نزدیکش می‌شوم٬ به شتاب به سوراخ می‌خزد و جیغ جیغ می‌کند و آنسوتر٬ جلوی آن یکی سوراخ لانه‌شان٬ برادرش -شاید خواهرش- سر به این سو می‌چرخاند و مرا که می‌بیند٬ به سوراخ نزدیکتر می‌شود. نمی‌دانم٬ بعد از این همه صبح که آمده‌ام و سلام داده‌ام٬ چرا هنوز آشنایم نشده‌اند٬ اهلی نشده‌اند!

دشت باز می‌شود... زمین است و وسیع٬ سبز... گیاهان گویی کرک لطیف بوری بر تن عریان زمینند و دلت می‌خواهد بر سینه زمین دست بکشی و لبریز از لذتی بشوی چه شیرین٬ چه چشیدنی...!

فرشته‌ایست٬ حوریه‌ای٬ پری‌ای٬ نمیدانم... جلوم در راه می‌رود. لباس قهوه‌ای به تن دارد و کیفی بر دوش. دلم نمی‌خواهد جلوش راه بروم و احساس کنم سنگینی نگاهش بر دوشم است و وقتی به گلی می‌رسم٬ عارم بیاید بلند سلامش کنم و دست براش تکان بدهم و پیش بروم٬ در آغوشش بکشم و ببویمش و مست و دیوانه شوم! دلم نمی‌خواهد بار نگاهش نگذارد دیوانه‌شوم٬ بدمستی کنم! خرگوش خاکستری توپولی از جلوم عرض جاده را به شتاب می‌دود و بی اختیار به شتاب می‌روم٬ شاید کمی از نزدیک‌تر ببینمش... می‌افتم جلو فرشته٬ زیر بار نگاهش! سنگین نیست! یا شاید مرا دیگر فهمی نمانده تا این چیزها را بفهمم!

آسمان٬ دامن پاک خدا٬ آبی‌ست... بی هیچ لکه‌ شیطنت ابری. آبی... عمیق... حق دارم اینقدر دیوانه این رنگ٬ این آسمان باشم! حق دارم اگر دلم می‌خواهد بنشینم و تا می‌توانم نگاهش کنم٬ غرقش شوم٬ دیوانه‌اش شوم و فراموش کنم کجا ایستاده!

کارم از سرخوشی گذشته٬ شیدایم و هر کسی بهانه‌ای برایش می‌تراشد...

این روزها٬ لحظه‌ها که می‌گذرند٬ گویی برایم سیگار آخر یک اعدامی‌ست! هرچه می‌توانم لذت می‌برم... لحظه‌ها را عمیق پک می‌زنم٬ می‌بلعم٬ در دهان می‌چرخانم و آرام٬ بیرون می‌دهم...! نه عجله‌ای برای تمام کردن این لحظه دارم و نه اشتیاقی برای شروع لحظه بعد! هرچه هست همینجاست...

شاید زندگی ِ همه‌ همین است. اما نمی‌دانم چرا اینقدر رفتارم براشان عجیبست و رفتارشان برای من! چرا اینقدر در کشتن لحظه‌ها عجولند؟! چرا آبی برایشان بی‌رنگ است؟! چرا رنگ نارنجی وحشی گلها به هیجانشان نمی‌آرد؟! چرا گلها را در آغوش نمی‌کشند؟! چرا به موش‌های صحرایی سلام نمی‌کنند؟!  چرا شقایق‌ها دیوانه‌شان نمی‌کند؟! چرا با بوی اقاقیا٬ با صدای تار٬ سه‌تار٬ مست نمی‌شوند٬ بدمستی نمی‌کنند٬ فریاد نمی‌زنند؟! چرا دلشان برای لمس تن زمین٬ با آن کرک بورش٬ قنج نمی‌زند؟! چرا برای قدم نهادن روی چمن اشتیاقی ندارند؟! از پا نهادن بر چمن ذوق نمی‌کنند؟! چرا غرق صدای آب نمی‌شوند؟! به صدای باد نمی‌رقصند؟! چرا می‌توانند راحت از سبز٬ سبز تازه خیس باران خورده بگذرند؟! چرا تضاد زاغ به یقینشان نمی‌افزاید؟! چرا روی ترازوی خراب پیرمرد کنار پیاده‌رو خود را وزن نمی‌کنند؟ چرا زنده‌اند٬ زندگی نمی‌کنند؟!

بی‌غمی٬ تهمت تازه‌ای نیست!

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 13:40  توسط حمید  | 
چرخ...

برا سلامتیشون صلوات... الــــهم صل علــــی....

-همی جا بی٬ ها... همی جا که صندلیاره نهادن جفت هم...! ماشاالله چقدرم به هم میان...

دوشیزه مکرَمَ٬ خانم...

 -او  سال٬ نه مثه ای سالا بی خو... زمِسّون بی٬ زمسّونا! برف تا زیر کمرمون بی! ای بنده خدا٬ رفته بی رو بوم٬ نمیدونم برف بروفه٬ اُلُکی ِ*  دوکشو وا کنه...

عروس رفته گل بچینه...

-دیگه او  بالا چه شده بی٬ اللهُ اعلم... وُ  ای بنده خدا تنهام که بی٬ ما هم تو او وضع و اوضا نمی‌شد خو زیاد ای ور٬ او  ور بریم. بعد ِ سه-چار  روز٬ هیچکی ازش خبری نداشت٬ همی آقا ماشاالله٬ بابای خدا بیامورز ِ عروس... آخِی...! اگه زنده بی الان چه حالی بی... خداش بیامورزه...

آیا بندَ وکیلم...؟!

-ها... همی آقا ماشاالله اومه ببینش٬ خبری ازش بگیره... همیشه میومه البت! می‌گفت صواب داره. یه پیرمرده تنها...! خلاصه اومده بی و هرچه در زده بی و بانگش داده بی٬ خبری ازش نشده بی. اُوَم از رو دیوار٬ که البت خرابش کرد اکبر آقا بعدا٬ جست زد تو و دنبالش گشته بی و دست آخر٬ پشت خونه٬ که اونم اکبر آقا بعدا خراب کرد٬ دیده بی یه جایی برفا قُلُپیده شدن٬ نه مثه همه جان!خلاصه برفا ره که کنار زده بی٬ او بنده خداره دیده بی٬ به صورت چسبیده زمین و یخ زده و برفای دوره سرش سرخ...! بعد ماها ره خبر کرد...

برای بار سوم می‌پرسم....

-خلاصه ما هم که دیدیم تو ای برف و یخ‌بندون و مصیبت که نمیشه جنازه‌کشون راه انداخت تا قبرسون! گفتیم چه کنیم٬ چه نکنیم... تصمیم شد که همی‌جا تو همی حیاطِ خوش چالش کنیم٬ کنار بید مجنونش٬ که البت اونم اکبر آقا بن‌کن کرد بعدا...! اما مو دقیق یادومه...

با اجازه بزرگترا... بعله...!

-همی جا بی٬ ها... همی جا که صندلیاره نهادن جفت هم...!

گی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌....

 

*اُلُکی: سوراخ.

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 9:32  توسط حمید  | 
Accent

نه آنطور که من می‌گویم٬ آنطور که دیگران می‌خوانند...

GERRY WEBER

آنطور که تو می‌گویی...!

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 9:53  توسط حمید  |