پیرمردی بود٬ کهنهسربازی! یک پایش را در روزهای جنگ جا گذاشته بود!
مدتها میگذشت... روزی مقابل خانه٬ زیر سایه بیدی کهنه تر از خودش٬ روی صندلی چرخدارش نشسته بود و آدمها را نگاه میکرد که میآیند و میروند...
پسرکی در حالی که بستنیاش را جلو دهانش نگه داشته بود و خیره خیره به او و آن پایش که نبود -یا شاید آنیکی که بود!- نگاه میکرد و چکه چکه بستنی آب میشد روی لباس سفیدش٬ با احتیاط مقابلش آمد. نگاهش را از آن پا که نبود٬ به چشمان پیرمرد گره زد و با لحنی کودکانه و پر از کنجکاوی پرسید: "پات چی شده؟!"
پیرمرد آمد دهان باز کند... لحظهای اندیشید... "چه بگویم که بفهمد...؟! جنگ بود... توپ... تفنگ... خون... دشمن... مین... یک دشت بود٬ پر مین! باغ مین بود٬ باغ خون٬ باغ آتش٬ باغ کینه و پا را آنجا جاگذاشته بود! گلولههای کاتیوشا که نیم متری زمین میزدند و همه را درو میکردند. پاره پاره! صدای سوت خمپاره و انفجار... خاک... دود... زخم... درد... مرگ... هدف... عشق... جبر... کمین... فریاد... انتقام... فریاد... حرص... فریاد... درد... فریاد... کینه... فریاد... ترس... فریاد... خشم...فریــــــــــــــــــــــــاد!"
چه بگوید؟! چطور بگوید...؟! دهان نیمهبازش را بست٬ نفسی کشید و آهی پس داد... به چشمان درشت و آسمانی پسرک خیره شد... دستی به سرش کشید و گفت: "خرس خورده پسر جان... خرس خورده!"
حالا...خوشآیندتر از آن جواب است٬ اما... این را به همان لحجه بخوانید٬ به زبان خرس خورده!
حظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانهام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم.
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های نپریشی صفای زلفکم را دست
آبرویم را نریزی دل
ای نخورده مست!
لحظه دیدار نزدیک است...
گاهی کلمات کم میآیند... تنگ میشوند!
حالا من٬ با دستانی زیر باری از بلوری به ظرافت بال سنجاقک٬ که به نسیمی میلرزد و جانم را میلرزاند٬ که عمری به زحمت تا اینجا رساندهام و هر لحظه به احتیاط و دلشوره که مبادا ترکی٬ لکهای٬ آسیبی ببیند و هر قدم به مدارا که چیزی زیر پا نماند و کله پا شوم و حالا خودم به درک٬ این بار بلور...! سنگ به این دیوانه انداختهام و فحش دادهام و دهن کجی کردهام!
چوب برداشته٬ بالای سر میچرخاند و به شتاب پیش میآید. نه راه پیش دارم٬ که شتاب همان و افتادن و شکستن بار بلور همان٬ نه راه پس٬ که ماندن همان و شکستن بار بلور و تنی کبود و استخوانی شکسته از ضرب چوب این دیوانه!
بهتر که بمانم! شاید پیش که بیاید٬ عکسش را که بر انحنای جام بلور ببیند٬ بفهمد که این خود اوست که عمری به هزار امید و زحمت و احتیاط تا اینجا آوردهام! شاید به رحم بیاید! یا شاید خشمگینتر و گداختهتر٬ چوب را فرود آرد!
نمیدانم... اما راست میگفت: "کسی که بار شیشه میبرد، سنگ به دیوانه نمیاندازد!"