تبليغاتX
به انتظار ماه
به انتظار ماه
تلخ و شیرین!

 

تلخ‌ترین شیرینی٬ طعم یک جدایی شیرین است!

پنج‌شنبه اواخر بهمن- نیمه شب...

خدایا به امید تو...

این جمله را هیچ جا نخوانده و نشنیده بودم... اما... تو که شنیدی٬ این را هم شنیده‌ای که: شنیدن کی بود مانند دیدن!

اصلا جدایی هم مگر شیرین می‌شود؟! نمی‌دانم! خوب است... این‌یکی هم به باقی نمی‌دانم‌هام اضافه شد! خدایا... اینجا را هم کمک کن فراموشت نکنم و جز در درگاهت نروم و خود را چیزی نپندارم و از گناه‌هام برگردم٬ که تو بزرگوارانه از گناه‌ها چشم می‌پوشی و عذر می‌پذیری. و هیچ کس نیست جز تو: یکی بود٬ یکی نبود... یکی هست٬ هیچ کسی نیست!

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 0:57  توسط حمید  | 
امروز٬ عاشورا... اینجا٬ کربلا!
همه می‌دانند... همه می‌دانستند... اما اینجا معرکه علم نیست٬ ایمان است!

این‌ها که می‌دانیم٬ به چقدرش ایمان داریم؟!

برامان از عسل شیرین‌تر چیزی هست؟!

بد ندیدن را بَلدیم؟! که:

                  منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن        منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن

                  وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم       که در طریقت ما کافریست رنجیدن

که جز زیبایی نبینیم؟! که جز زیبا ندیدند...!

تا کجا هستیم؟ تا کجا عاشقیم؟ تا کی؟ تا اشک ریختن؟! تا علم و کتل کشیدن؟! تا پیراهن چاک دادن؟! کجا برمی‌گردیم؟! برنمی‌گردیم؟! حرف گنده‌ایست! گنده‌تر از دهان خیلی‌هامان!

حدمان کجاست؟! عشق٬ حد هم دارد؟!

می‌دانی حدمان کجاست؟ وابستگی‌هامان... دلبستگی‌هامان! آن‌ها که ازشان دل نمی‌توانیم بکنیم: کامپیوترم... خانه‌ام... دوستم... خانواده‌ام... جانم...!

 

امروز٬ عاشورا... اینجا٬ کربلا!

کدام وریم؟! های... بپا...

یک ور تشنگی‌ست و مرگ است و خون و درد و تیر و نیزه و سر بریده و تن زیر سم اسب‌ها و آوارگی و اسیری و راه و خار و شتر و خرابه!

یک ور آب هست و جمعیت است و جایزه و زنده ماندن و حکومت و آسایش خانواده و...

یک ور پسر پیغمبر است٬ یک ور مفتی کوفه!

یک ور حق٬ یک ور نفع!

یک ور بوی خون می‌آید٬ یک ور بوی کباب!

می‌دانی٬ تا چند روز قبلش٬ از آنها که آنجا بودند همین را می‌پرسیدی٬ همین جوابِ ما را می‌دادند! حکایت نامه‌ها و بیعت‌هاشان را می‌دانی! خیلی‌هاشان آدم‌های بدی هم نبودند! مسلمان بودند. شیعه هم بودند! همه هم می‌دانستند جلوشان کی ایستاده و جلو کی ایستاده‌اند! حتی بد و خوب و خیر و شر میدان را هم می‌شناختند! اما انگار همین بس نیست٬ که بد نباشی! که بدانی٬ که خیر و شر را بشناسی!

راه دیگری هم هست: چشم ببندی٬ رو برگردانی٬ دردسر هم برا خودت نسازی. واگذاریشان به خدا!! بلاخره هرکدام خدایی دارند! ندارند؟!

نه...! چیز دیگری هم لازم است... غیر دانستن٬ غیر علم!

امروز٬ عاشورا... اینجا٬ کربلا!

کدام وری؟! های... بپا...

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 12:27  توسط حمید  |