تبليغاتX
به انتظار ماه
به انتظار ماه
باطل شد!

 صدای واق واق سگ‌ها از دور می‌آید...

 صدای پای کسی تو راهرو  است: تلق... تولوق... تلق... تولوق... تلق. مردد پشت در می‌ایستد٬ شک داشته باشد انگار! همه جا پر شده سکوت و انتظار٬ که در باز شود و شاید آشنایی٬ کسی٬ کاری...

آدم ای‌کاشش می‌گیرد. تو هم دیگر اینقدر گیر نده انشتین! تا کی می‌شد بنشینم اینجا٬ انار دان کنم٬ گلاب بزنم٬ بو بکشم و گاهی ناخونکی.  تو هم که دایم نشسته بودی ور دلم و منتظر که من سر حرف را باز کنم. که باز گوش بدهی٬ بعد یک گدانکن* طراحی کنی٬ بگویی: فرض کن... . خسته شدم بسکه فرض کردم!

آره خوب٬ راست می‌گویی:«خدا تاس نمی‌ریزد!» اما بالاخره ثابت شد:وقتی اتمی به اتمی گره خورد٬ آن ور هستی هم که یکی‌شان را ببریم٬ صبر نمی‌کند خبری از آن‌یکی بش برسانند. خبری بشود٬ خودش خبردار می‌شود. هرچقدر سال نوری هم که آن‌ورتر باشد٬ هرچقدر که نور تند راه برود!

قبولت که دارم... نداشتم اینقدر حرف گوش‌کنت نبودم که! اما خوب آدم ای‌کاشش می‌گیرد. دیده‌ای: نشسته باشی آلبوم عکس‌های قدیم را نگاه کنی و هرکدام کتابی باشد. بعد یاد الانت بیفتی و آه بکشی و یادت نباشد آن روزها هم هرکدام روزی٬ الانی بودند!

باشد... قبول... چشم! من که کار خودم را کرده‌ام. دیگر فرقی هم نمی‌کند. دیگر باطل شد انشتین٬ باطل شد! می‌شینم اینجا٬ دیگر انار دان نمی‌کنم! نه گلابی٬ نه بویی٬ نه گاهی ناخونکی! می‌شینم اینجا و هستی را هل می‌دهم سمت آخر، تعادل ترمودینامیکی! دوباره از اول...

صدای واق واق سگ‌ها از دور می‌آید. کسی نمانده. صدای پای انشتین تو راهرو است. انار دان نمی‌کنم...

             

*آزمایش ذهنی

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 16:59  توسط حمید  | 
بی مقدمه
بی‌مقدمه: خواندن این وبلاگ را٬ به همه دوستان شدیدا و اکیدا توصیه می‌کنم:

اعترافات (کلیک کنید)

مثل گل‌گاو زبان است٬ هزار و یک خاصیت دارد! فقط اگر می‌خواهید از این خاصیت‌ها بیشتر ببرید٬ از آن مطلب اول شروع به خواندن کنید. (از اولین پست توی آرشیو٬ نه آخریش)

این روزها٬ درگیری‌های فکری چنان زیادند٬ که حتی فرصت فکر کردن هم نمانده!(خدا به خیر کند) تو این گیر و دار٬ با یک کلیک اتفاقی افتادم وسط این معرکه که شما را حواله‌اش کردم. صد بار مقدمه نوشتم٬ تا معرفی‌اش کنم. هر بار به دلیل کلمه‌ای٬ یا جمله‌ای که پرده‌دری می‌کرد و احوال نهان را عیان٬ از خیر همه کلمات و جملاتش گذشتم و آخر کار٬ بهتر دیدم بی مقدمه اصل مطلب را بگویم.

گرچه همینطور٬ یک لینک خشک و خالی جذابیتی ندارد٬ اما امیدوارم سری بزنید و برای خواندن مطالبش وقت بگذارید. هم می‌توانید از شیوایی کلام و زیبایی نقل داستان لذت ببرید-که این یکی از هزار و یک خاصیت این معرکه است- و هم از باقی هزار خاصیتش(اگر اهل تفکر باشید!).

پشیمان نمی‌شوید!

2 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 10:3  توسط حمید  | 
دنیا آمدگی!

تازگی بود... همین بیست و چند سال پیش! بیمارستان فاطمه زهرا٬ بوشهر. چند قدم مانده تا دریا!

 ساعت؟ ساعتش را دیگر یادم نیست٬ شب بوده گمانم. خودت حسابش را بکن دیگر: لخت و پَتی٬ از لِنگ‌هات گرفته باشند و از جای گرم و نرمت کشیده باشند بیرون و چَپه‌ات کرده باشند! تازه دوتا هم بزنند دره ...َت٬ بعد منتظر که ونگ بزنی! که اگر نزدی٬ باز بزنند! مانده باشی چه خاکی سرت کنی: ونگ بزنی٬ یا نگاهی بندازی به دور و بر٬ به این جای عجیب و غریب و این موجودات گنده نتراشیده٬ که همه انگار سر و تهند! تازه اگر بتوانی چشم‌هات را باز کنی٬ بسکه یکهو همه‌جا پر شده نور! تو باشی حواست به ساعت هست؟! من که ونگ زدم: ونگ... ونگ... . چشم‌هام را هم اصلا باز نکردم٬ حواسم هم به هیچی نبود. یعنی یادم نیست٬ اگر هم بوده باشد.

صدای ونگ ونگ٬ تو صدای نزدیک امواج دریا گم شد و دریا...

 خداییش جفنگ نگویم دیگر! نه صدای دریا به صدای من کاری داشت٬ نه صدای من به صدای او! و دریا به یک قطره‌‌اش هم نگرفت که من همین کنار گوشش دنیا آمده‌ام و دارم ونگ می‌زنم! او وَوَوَه... انقدر آمده‌اند رفته‌اند٬ همین کنار گوشش. حتی وسط وسط خودش. اما انگار راستی راستی هیچکدام را به یک قطره‌اش هم نمی‌گیرد!

آره خلاصه... از آن به بعد٬ هر سال همان موقع دنیا آمده‌ام٬ سر وقت٬ برعکس همه شلختگی‌هام. اول‌هاش فکر می‌کردم فقط خودم هرسال همین موقع٬ سر وقت دنیا می‌آیم. و جالبش اینکه فقط هم سالی یک بار! بعدنش (بعداً اَش) دیدم نه انگار: همه هر سال یک روزی دنیا می‌آیند٬ سر وقت٬ آن هم سالی فقط یک بار! تازه همه را هم از لنگ‌هاشان گرفته اند و آن‌ها را هم زدندشان٬ تا ونگ بزنند. فقط اما بار اول. بارهای بعد٬ تازه براشان جشن می‌گیرند٬ کیک‌ می‌خورند٬ کادو می‌دهند... . خیلی‌ها را هم دیدم٬ اصلا نمی‌دانستند کی دنیا می‌آیند هر سال! جشن هم نمی‌گیرند٬ کیک هم نمی‌خورند. تازه٬ بعضی‌شان اصلا کیک نخورده بودند که! می‌گفتند دیده‌اند اما٬ دلشان هم خواسته. آن اولش را اما همه یادشان هست٬ آن روز که زدندشان را!  قبل‌ترش یادم نمی‌آید... هیچ‌کس یادش نمی‌آید خوب!

بعد از آن روز٬ هر روز از دریا دورتر شدم. حالا هم که اینجام٬ کلی راه است تا دریا. گاهی اما سری می‌زنم. دلم هم خیلی وقت‌ها تنگش می‌شود. او را اما نمی‌دانم!

آره... امروز است٬ امسال هم دنیا آمدم. این٬ بار بیست و دوم است! باز هم همان موقع٬ باز هم سر وقت. بعدش را دیگر نمی‌دانم٬ سال دیگر را. شاید باز هم دنیا بیایم٬ شاید هم نه! بار اول را اما یادم هست: تازگی بود... همین بیست و چند سال پیش! بیمارستان فاطمه زهرا٬ بوشهر...

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 11:41  توسط حمید  |