وضو میگیرم و سمت نمازخانه٬ دمپایی کشان: خش...خش... . نماز میخوانم و همانجا دراز میکشم و دوباره چرتی. چشم که باز میکنم نمیدانم ساعت کی است. هوا که روشن شده. بلند میشوم و سمت اتاق٬ به دو.
ساعت از هفت گذشته٬ سماور قل قل میکند و بچهها بیدارند. جلال نان تازه گرفته٬ مثل هر روز٬ بربری. نیشش باز است٬ با آن قیافه نتراشیده دوست داشتنی! سلام و علیک و خوش و بش ِ صبحانهای. صادق هنوز خواب است. دیشب باز نمیدانم کدام اتاق بوده تا نیمهشب!
لباس میپوشم و صبحانه و تا بجنبیم٬ هفت و نیم شده و جوراب و کفش را تو راه میپوشیم: on the fly ! اتوبوس اولی تا برسیم پایین رفته. دومی هست٬ راننده سیبیلوهِ ست٬ مهربانه!
تو اتوبوس ایستادهام٬ بچهها کجاند؟ نمیدانم! روبروم جوانکی ایستاده: بلند قد٬ شیک پوش٬ پوست سفید و روشن٬ چشمان درشت٬ بینی قلمی. همه عکس من!
جلو در دانشگاه که میرسیم٬ اتوبوس که میپیچد٬ آفتاب میافتد تو چشمم. بیجان است٬ پاییزی و هر لحظه است که ابری خفهاش کند. دانشکده کشاورزی که میرسیم عدهای پیاده میشوند و چند صندلی خالی. میشینم٬ کنارم هم آن جوانک. چندتایی هم سوار میشوند. بیشتر پسرهای خوابگاه داخل دانشگاهند.
جلو خوابگاه دخترها٬ چندتایی سوار میشوند. میپیچیم که سمت دانشکدهها٬ دارم فکر میکنم:" کجا پیاده شوم؟". تا بیاید فکرکردنم تمام شود٬ دانشکده علوم نگه داشته. پیاده میشو: "چند قدمی راه بروم٬ خواب از سرم بپرد".
آفتاب نیست٬ هوا سرد است٬ از دیروز سردتر. راه میافتم سمت در دانشکده٬ از آن راه که از کنار ردیف گلها میگذرد. کنارم مهدی را میبینم٬ هماتاقی پارسالی. دست تو جیب کرده و تو خودش جمع شده. سلام میکنم و جواب میدهد و همقدم میشویم. به گلها که میرسیم کند میکنم٬ مهدی تند تند میرود٬ بالاپوش درست ودرمانی تنش نیست٬ حواسش هم به من نیست٬ از سرما! بلند خداحافظی میکنم و نگاه برمیگردانم سمت گلها. یک در میان پلاسیده شدهاند: "خوب٬ عمر اینها هم تمام است دیگر. باز هم بعض ِ هیچند".
وارد دانشکده که میشوم٬ میاندازم از حیاط وسط دانشکده٬ کنار حوض که یک ماهیست خالیاش کردهاند٬ و درختهای زردآلو که تک و توک برگ بشان مانده. پلهها را میروم بالا٬ بعد سمت راست. راهرو تاریک است و از زیر در سایت٬ نور مهتابیها معلوم. مصطفی زودتر از من رسیده٬ در باز است. وارد میشوم و یکراست سراغ دستگاهی که همیشه پشتش میشینم.
روشنش که میکنم٬ فکر میکنم: "امروز دیگر باید بنویسم!" تا بالا بیاید و لاگین کنم٬ فکر میکنم: "چه بنویسم؟!". چیزی به ذهنم نمیآید٬ مدتهاست چیزی به ذهنم نمیآید! میلم را چک میکنم٬ سری به وبلاگم میزنم: یکی دوتایی نظر دادهاند. یکی هم دارد رو اعصابم راه میرود!!
باز فکر میکنم... باید بنویسم... مینویسم: مصطفی صدایم میزند٬ برای نماز. چشم باز میکنم و...
روزگار عجیبیست...
یک سال دیگر هم گذشت و دوباره دنیا آمدی! اما چقدر توفیر هست میان دنیا آمدن امسال و سال قبلت! جشن سال قبل یادت هست؟ و انتظار؟! امسال اما... شاید اضطراب!
روزگار عجیبیست...
حالا دیگر نه من برای تو آنم که بودم و نه تو برام آنی که خیالت است شدهای! خودم هم توش ماندهام...!
روزگار عجیبیست...
خودت که میدانی... از اول هم دیکتهام افتضاح بوده٬ از کلاس اول! اما نمیدانی چقدر دلم میخواهد "بغض" را با "قاف" بنویسم٬ همچین: «بقض». شاید باز هم...
روزگار عجیبیست...
از آن دو حرف که گفتی٬ آخر یکی را باورم آمد. ولی نمیدانی چقدر دلم میخواهد دل به سطر سطر دیگری ببندم و آرزو کنم روزی یکی از سطرهاش حقیقت شود!
میدانی حالا کدام را باور کردهام:

راست میگفتی!
روزگار عجیبیست...
**تولدت مبارک**
تهدمت والله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى ...
اما وصيت من به شما: هيچگونه شرك به خدا مياوريد و سنّت و شريعت محمد ( صلى اللّه عليه و آله ) را ضايع مگذاريد و اين دو ستون را همواره بر پاى داريد و اين دو چراغ را همواره افروخته نگه داريد. تا زمانى كه دست در دست يكديگر داريد و پراكنده نشدهايد، كسى شما را نكوهش نخواهد كرد. هر كس از شما بايد به قدر طاقتش بكوشد و بر نادانان آسان گيرد. پروردگارى است بخشاينده و دينى است استوار و درست و پيشوايى است دانا. من ديروز يار و مصاحب شما بودم و امروز عبرت شما هستم و فردا در ميان شما نخواهم بود. خدا مرا و شما را بيامرزد.
اگر در اين لغزشگاه [ دنيا ] جاى پاى استوار باشد و زنده بمانم، كه مطلوب شماست و اگر پاى بلغزد و مرگ در رسد، نه عجب: در سايه شاخههاى درختان و در معرض بادهاى وزنده و در سايه ابرها، ابرهايى كه خود در فضا پراكنده مىشدند و از ميان مىرفتند و سايهشان نيز از روى زمين ناپديد مىگشت، به سر برديم.
روزهايى همسايه شما بودم، تنم در جوار شما بود. بزودى از من جسدى خواهد ماند، بيجان. پس از آنهمه تلاش و جنبش، ساكن و بىحركت٬ و پس از آن همه سخنورى، ساكت و خاموش. آرام خفتن من، از حركت بازماندن ديدگانم و دستها و پاها و سر و گردنم، براى آنان كه پند مىپذيرند، از هر بيان بليغ و سخن شنيدنى، اندرزدهندهتر است. وداع كردن من با شما، همانند وداع كردن كسى است كه منتظر ديدار ديگرى است. فردا به ياد روزهاى زندگى من مىافتيد و رازهاى درون من برايتان آشكار خواهد شد. آنگاه كه من از ميان شما بروم و ديگرى جاى مرا بگيرد، مرا خواهيد شناخت.
و هنوز علی راز هستی است.

خدایا... دلتنگی فرشتهها برای علی را چاره کردی... ما چه کنیم٬ با این دلِ تنگ...