تبليغاتX
به انتظار ماه
به انتظار ماه
دشت

 روز آرامی بود. باز و روشن. آفتاب گرم بود و ملایم. دلش نمی‌خواست از زیر نور آفتاب تکان بخورد. نوازش گرم و ملایم خورشید آرامش می‌کرد. از دور صدای گنگ لُپ لُپ مکینه‌ای می‌آمد. انگار لالایی باشد. صدای گنجشکها نزدیکتر بود. روی شاخه همین درختهای دور و برش بودند. چشم‌ها را بسته بود و به هیج چیز فکر نمی‌کرد. دل داده بود به صدای گنجشکها و فکر می‌کرد که چه با هم می‌گویند؟!

 نشست. چشم‌هاش هنوز بسته بود. عمیق نفس کشید. بوی خیس علف٬ هوش از سرش می‌برد. آرام چشم باز کرد: دشتی وسیع٬ با تپه‌ها و فرو رفتگی‌های ملایم. سبز و سرخ و زرد.

 یکهو انگار به خودش آمده باشد٬ دوباره دور و بر را نگاه کرد. دلش نمی‌خواست چنین فکری کند٬ اما نمی‌شد! خودش آمده بود: «اینجا کجاست؟! من اینجا چه می‌کنم؟! لباسهام؟ کفشم؟ کیفم کو؟ کتاب‌هام٬ مدارکم٬ موبایلم؟!»

 صدای دوری از پشت سر شنید. نگاه کرد: دختر و پسری پِی هم می‌دویدند و بلند می‌خندیدند. نزدیکتر شدند.هشت یا نه ساله بودند انگار. موهای حنایی بلند دخترک وقتی می‌دوید تو دست نسیم تکان می‌خورد. پوست روشنش را نور خورشید روشن‌تر کرده بود و چشم‌های درشت عسلی‌اش برق می‌زد. پسرک که دنبالش می‌دوید کم سال‌تر بود انگار. شبیه هم بودند.

 جلو‌اش که ایستادند هنوز می‌خندیدند. نگاهشان که می کرد٬ نمی‌توانست نخندد. پسرک همانطور که می‌خندید جلوتر آمد: «شما نمی‌آیید؟ تنها می‌مانیدها!» دوباره یادش افتاد. پرسید:«اینجا کجاست؟!». لبخند دختر و پسرک لحظه‌ای قطع شد. با تعجب نگاهش کردند و نگاهی به هم انداختند. انگار حرف خنده‌داری زده باشد٬ اینبار بلندتر خندیدند. دخترک همانطور که بلند می‌خندید٬ گفت:«اینجا؟!» و با دست پشت پسرک زد و دوید. پسرک هم دنبالش.

 خیره شده بود به موهای حنایی دخترک و می‌خندید. بی اختیار دنبالشان راه افتاد. سوال‌هاش را فراموش کرده بود. دیگر انگار براش فرقی هم نمی‌کرد...

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 17:14  توسط حمید  | 
اینطور نمی‌ماند!
صفر... یک...

جمع کن... تفریق کن... مجذور ِ مکعب X را بدست می‌آوری... انتگرال... روشهای انتگرال گیری: باید بلد باشید! جلسه اول گفتم٬ روشهای انتگرال گیری را باید بلد باشید... معادله خطی همگن مرتبه n... تغیر متغیر... y=vx    x=v/y ... خوب... حالا می‌شود یک معادله تفکیک پذیر. از دو طرف انتگرال می‌گیریم... می‌شود       Sin ln 2x...

-برنامه‌ای که هر کلید را می‌زنی٬ بوق بزند!

-همین؟! که چطور بشه؟! مسخره!  -رزیدنت باشه استاد؟!

-رزیدنت؟ نه!  دو بیت کم ارزش پورت ۶۱ را صفر می‌کنید... بعد چندتا nop... بوق میزند...

- یک قفل سخت افزاری هم اگر طراحی کنید٬ ۲نمره مثبت داره. برای سخت افزارش هم از بچه‌های برق کمک بگیرید...

نمره... کلاس... واحد... پروژه... درس... ارشد... کنکور... کار... بازار... net. ... برنامه... VB... پروژه... #C... تمرین... اسمبلی... Web Application... سیستم... فاز... Elaburation..... 

هوووف‌ف‌ف‌ف‌ف‌ف‌ف‌ف‌ف‌ف‌ف‌ف‌ف‌ف‌....

 .

 .

حالا فهمیدی چرا یک ماه است نمی‌توانم بنویسم؟! همین دو-سه تا سلول مغزی که مانده هم قفل شده! هر بار٬ آخرش ختم می‌شود به این چیزها. هرچه زور می‌زنم٬ سر و ته یک قصه جور نمی‌شود!

آه... کاش اینجا بودم... یادش به خیر... عید همین امسال بود:

دلم برای آرامش خیلی تنگ شده... برای دریا...

راستی... نماز روزه‌ات قبول. این روزها یاد ما هم باش. برا همه دعا کن. برا من هم.

نمی‌گذارم اینطور بماند... پنج شنبه...

2 نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 12:0  توسط حمید  |