جوان از پهلوش بلند شد٬ سمت کوزه آب رفت. کوزه خالی بود٬ تشنه برگشت. باز مشغول صحبت شد. کسی متوجه رفتن پسرک نشد...
کمی گذشت٬ یکی از جوانها پسرک را دید٬ کوزهای را به زحمت میآورَد. دِشداشهاش زیر پایش میرود و کوزه زمین کشیده میشود. میایستد... دوباره کوزه را برمیدارد و چند قدمی و دوباره همانطور...
جوان سمت پسرک رفت:"عباس جان٬ بده من برات کوزه را میآرم".
حتی سر بالا نکرد! باز به زحمت کوزه را برداشت و نفس زنان٬ با لحنی کودکانه٬ اما مصمم گفت:"نه... خودم میخوام برا دادش حسینم آب بیارم!"
گذشت و گذشت... و این دو برادر٬ خیلی درسها به عالم دادند.
اما... هیچ کس بهتر از آنها٬ مشق عشق به عالم نداد...
ولادت استاد عشق بر عشاق مبارک

از بچگی با هم بودیم. همسایه و همکلاس و همدم و همه چیز ِ هم.
باران گرفت... نم نم... کمی که زد٬ گرد و خاک خابید... بوی خاک نم خورده را چقدر دوست داشت...!
یک روز آمد٬ یک کارت نشانم داد. چیزهایی گفت و گفت که من هم بروم فرم پر کنم. گفتم: "قصد رفتن داری؟! بودی حالا!!". گفت:"تا تو رو کفن نکنم نه! اما از عزرائیل خبر ندارم!". و خندیدیم!!
خاک که نشست٬ چهرههای خاکی معلومتر شد. نمیدانم تو آن محشر چطور حواسم به چهرهها بود! رد اشک رو صورت همه بود. برق میزد...
خانه بودم. زنگ زدند گفتند تصادف کرده٬ بردندنش بیمارستان! نفهمیدم چطور خودم را رساندم... اشک امانم نمیداد... نه حرف زدن٬ نه دیدن!
زنها زیاد بودند... دور قبر! مادرش آرام بود... باقی شیون میکردند... نمیتوانستم جلوتر بروم... همانجا نشستم. بیاختیار... دو زانو...
سوار موتور شده بود... موتورسواری بلد نبود! میدانستم. زمین خورده بود! گفتند قلبش میزند٬ اما دکترها گفتهاند مغز کار نمیکند! مرگ مغزی!! یاد آن روز افتادم... آن کارت که نشانم داد...!
چقدر شلوغ بود... چقدر آشنا پیدا کرده بود! یک روزه! چقدر زنده بود... چقدر نمرده بود! چه آرام بود مادرش... و من ناآرام! و همه ناآرام و بوی خاک نمخورده میآمد!
دخترکی را نشانمان دادند. رنگپریده! گفتند قلبش از نفس افتاده! و مرد میانسالی٬ که نمیدید! گفتند از داربست افتاده. پنج سر نانخور دارد و سه ماه است به این حال. و زنی را... و یکی دیگر... و یکی دیگر...
آنها که گریه میکردند و نمیشناختم را بعدها شناختم. برادر و خواهر آن دخترک... مادر و زن آن مرد و...
دادم رو سنگش نوشتند:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
خیلی وقت است اینجا بوی خاک نمخورده میآید...

شاد کردن دیگران سادهتر از آن است که تصورش را میکنیم---> اهدا عضو