
من که باشم که حرفی در مورد شما بگویم؟!!
از خودم بگویم... هرکه باشم... هرچه باشم... هرکجا باشم... هر کار کرده باشم...
دوستتان دارم...
به خدا!
*صبر کن بچه جان! بگذار کمی خلوت شود، میرویم... تو هنوز خوب راه نیفتادهای!
-خودت دیروز گفتی من آمادهام! خودت گفتی...!
*آره گفتم... ولی صبر کن. یادت باشد...
-میدانم... هزار بار گفتهای! رو زمین نشینم! وگرنه خدا نکرده مثل بابای خدا بیامرزم میشوم!
*آره... خدا بیامرزدش...
دید رو زمین کلی دانه ریخته... حاظر و آماده... بی زحمت...
رفت چندتا خورد، چندتایی هم برای من و تو آورد. بعد گفت برود کمی هم برای بعدمان بیاورد. اما... رفت و برنگشت...!!
مواظب بالا سرت هم باش... نکند بازی٬ عقابی، بیاید ناقافل ببردت! هواست نباشد، میشوی مثل بابابزرگ خدابیامرزت!
-باشد... چشم... برویم دیگر...
*توی راه از کنار دستههای دیگری هم رد میشویم... نکند قاطی آنها شوی! گم و گور میشوی و خدا به دادت برسد! همین پارسال بود... میرفتیم جنوب... بچه خواهرم از کنار یک دسته دیگر که رد میشدیم غیبش زد! تو آن شلوغی، کسی به کسی نیست که... بعد که جایی نشستیم، تازه فهمیدیم! بیچاره خواهرم، چه بلایی سرش آمد!
-مادر... آن وقت تا حالا حی داری از آسمان و زمین میترسانیم! گمانم میخواهی همینجا بمانیم، که نه زمین است و نه آسمان! تو را نمیدانم... من که رفتم... میپایم نه مثل بابای خدا بیامرزم شوم٬ نه بابابزرگ خدا بیامرزم٬ نه پسرخالهام. اما نمیمانم... میروم...

چه کنم من برات آخر؟ چه میتوانم بکنم؟! خودم تو نان همین سهتا ماندهام! برای اولی روزی نیست خواستگار نیاید. جهاز ندارم بش بدهم! دست خالی که نمیتوانم بفرستمش خانه مردم. بعد میخواهند همین را چماق کنند، هرچه میشود بکوبند سرش!
خودش که حرفی نمیزند طفلی... خیلی خواستگارها را خودش رد میکند! خر که نیستم... از چشمهاش که پره اشک میشود میفهمم تو دلش چه خبر است! چند بار شبها٬ بیخوابی که سرم میزند، صدای هق هقش را از زیر پتو شنیدهام! سرش را میکند تو بالش٬ پتو را سرش میکشد و گریه میکند! پسر سید حسن را که رد کردیم٬ تا یک هفته شامش اشک بود٬ نهارش بغض! یک کلام اما حرفی نزد. مبادا شرمندهام کند! مادرش بم گفت. شبها هم خودم صدای گریهاش را میشنیدم.
دلم میخواهد لااقل بقلش کنم٬ بش بگویم وضعم را. بگویم دارم همه کار میکنم تا جهازش را جور کنم. اما... شرمم میشود تو چشمهاش نگاه کنم! میترسم تا چشمم تو چشمهاش بیفتد گریهام بگیرد! خودش دلش خون است... نمیخواهم بیش از این دلخونش کنم.
ایبابا... ببخش رفیق... تو خودت هزار بیچارگی داری... من هم بجای مرحم زخم شدن٬ نمک به زخمت میپاشم! ببخش... دلم داشت میترکید! بگذار به حساب درد دلهای همیشهگی!
بیا حالا... این... این حساب این هفته است. این هفته صاحب کار خوش حسابی کرد! بیا... این مال من... این هم مال تو. کم است. میدانم. شرمنده. ولی یکی دو روزی میتوانی باش سر کنی. انشاالله که همین فردا کار باشد٬ بروی مشغول شوی. خدا بزرگ است.این دو سه روز کار نبوده که قرار نیست باقی روزها هم نباشد!
بلند شو برویم. خدا بزرگ است.
