تبليغاتX
به انتظار ماه
به انتظار ماه
بوسه‌هاي باران

اي مهربانتر از برگ در بوسه‌هاي باران

                                          بيداري ستاره در چشم جويباران

 

آيينه نگاهت پيوند صبح و ساحل

                                          لبخندگاه‌گاهت صبح ستاره باران

 

بازآ كه در هوايت خاموشي جنونم

                                          فريادها برانگيخت از سنگ كوهساران

 

اي جويبار جاري زين سايه برگ مگريز

                                          كاين گونه فرصت از كف دادند بيشماران

 

گفتي به روزگاري مهري نشسته گفتم

                                          بيرون نمي‌توان كرد حتي به روزگاران

 

بيگانگي ز حد رفت اي آشنا مپرهيز

                                          زين عاشق پشيمان سرخيل شرمساران

 

پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند

                                          ديوار زندگي را زين گونه يادگاران

 

وين نغمه محبت بعد از من و تو ماند

                                          تا در زمانه باقيست آواز باد و باران

                                                                                     (استاد شفيعي كدكني)

بشنويد--> اينجا           

2 نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 11:29  توسط حمید  | 
بهانه بهشت!

سلام.

اميدوارم حالت خوب باشد و كارها رو به راه.

ممنون از اينكه به يادم بودي و سراغم را گرفتي. از احوال من اگر خواسته باشي اصلا خوب نيست! اما شكايتي ندارم. خود كرده را تدبير چيست؟!!

راستي آنجا هوا چه‌طور است؟ روز آخري كه من آنجا بودم باران آمد... چه باراني! دانه درشت... تا شب هم هوا همينطور ابري بود و گاهي نمي ميزد. اينجا كه هوا حسابي گرم است.

بهتر!! دلم براي طعم سايه تنگ شده بود... ولي خوب عوضش بايد داغي آفتاب را تاب بياوري تا طعم سايه بت مزه كند. همينطورهاست ديگر... مثلا بايد سوز سرما را تاب بياوري تا مزه گرماي شعله برات لذت بخش باشد! مثل آن روز كه با هم آتش روشن كرديم! يادت هست؟ رفته بوديم پيست اسكي تيوپ سواري!! تكه چوبها را ريختيم تو يك دله حلبي و كمي بنزين از باك ماشينت  كشيديم و آتش روشن كرديم و نشستيم دورش. نمي‌دانم چه شد كه دستم به دله گرفت... بد جوري سوخت! حسابي بيتاب شدم... ياد جهنم افتاده بودم توي آن سرما! همان روز به خدا گفتم: خدايا من جهنم برو نيستم ها!! نمي‌دانم خدا چه جواب داد. من فقط گفتم. اصلا حواسم نبود كه جواب را بشنوم... اصلا نمي‌دانم شنيد يا نه؟!

مي‌داني... اصلا اينجا پي خوشي بودن خريت است! هرجا را درست كني يك ور ِ ديگرش خراب است! ولي مي‌گويند بهشت اين طورها نيست! مي‌گويند همه‌اش خوشي ست! ميگويند... چه مي‌دانم... از همين حرفها ديگر.

راستي گوشي موبايلم را عوض كردم. اين يكي فيلم برداري هم ميكند. قبلي فقط عكس مي‌گرفت. ولي هيچ وقت باش عكس نگرفتم!!

اين طرفها نمي‌آيی؟ دلم برات تنگ شده است.

 زياد وقتت را نگيرم.

در تماس باش. خوشحال مي‌شوم.

فعلا خداحافظ.

 

 

                                  

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 18:45  توسط حمید  | 
روزگار کبود...
کاش بودم...!!

 یعنی اگر بودم... من هم مثل بسیارها؟! به تماشا می‌ماندم؟!! من هم می‌گفتم... بگذار ببینیم کسی کاری می‌کند؟!

یا کاری می‌کردم؟!!

چه بگویم؟!

از بغض... از ناله... از آه...

از آتش... از شعله... از در... از درد...

از دست... از خیبر... از بند...

از اذان... از بلال...

از دعا... از امید... از اجابت...

از وصیت... از کفن... از پیرهن...

از غسل... از کفن... از شب...

از آب... از زخم...

از گریه... از ناله... از سکوت....

از نفرین... از صبر...

از دوری... از صبر...

از نامردی... از صبر...

آه... کدام دوستی پایدار است؟! که بعد از تو معلوم شد٬ هیچ دوستی پایدار نمی‌ماند...!

آه امشب غصه دست از دامن دل برنمی‌دارد

آه امشب هیچ‌کس بویی ز زلفان تر دلبر نمی‌آرد

 

آسمان را بغض گویی می‌کشد اما

قطره‌ای بر این عطش حتی نمی‌بارد

 

ماه گویی شرمش افزون گشته امشب

یک نظر از دامن ابر سیه سر برنمی‌دارد

.

.

.

رفتی و بعد تو دیگر روزگارم شد کبود

ناخن انگشت هم پشت مرا دیگر نمی‌خارد

2 نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 12:40  توسط حمید  | 
خر!

گفت: خر نشو بچه...

پریدم وسط حرفش که: اولا بچه خودتی... ثانیا خر هم خودتی! آخه چرا باید حرفتو گوش کنم، وقتی می‌بینم حرفت بیخوده!! اصلا من هیچ... کدوم شاعریو سراغ داری که از تو تعریف کرده باشه! از همون اولش... اصلا تو کارت همینه... گیر بدی و نذاری آدم به حال خودش باشه و از زندگی لذت ببره... می‌خوای زندگیو کوفت کنی به آدم!!

گفت: چرا مسائلو قاطی می‌کنی؟! بابا جان حرف اونا چیزه دیگس...

باز پریدم وسط حرفش و...

شده بود بساط هر روزمان! هی می‌گفت "نکن"... می‌گفت "این حرفهای قشنگ قشنگ که می‌شنوی همه راست نیستند"... می‌گفت "اینقدر خودت را بزگ نبین"... می‌گفت "نمی‌توانی جلوی روزگار بایستی"...

اما حرف حالیم نبود!!

آخر یک روز اینقدر پاپیم شد که کلافه شدم... زدم تو گوشش!! فقط ایستاد، زول زد تو چشمهام... هیچ نگفت... دیگر هیچ نگفت!

رفتم پی کار خودم... چه لذتی داشت... طعم زندگی را داشتم می‌چشیدم... طعم شادی را... طعم چیزهایی که هرگز نچشیده بودم و شاید هرگز دیگر نچشم!

زیاد اما نپایید... نمی‌دانم چقدر کشید... همه چیز به هم ریخت! هرچه زور زدم که ادامه دهم... هرچه تو سرم زدم... هرچه بالا وپایین پریدم... هرچه این در و آن در زدم... نشد! به هم ریخت... همه چیز!

راست می‌گفت، نتوانستم جلوی روزگار بایستم!! روزگار بم فهماند قانون یعنی چه!

نمی‌دانم چقدر گذشته... حالا مدت‌هاست دارم با این زخم سر می‌کنم... و هر چند گاه نو می‌شود!

هنوز هم بام حرف نمی‌زند! می‌شیند آن گوشه و هیچ نمی‌گوید. من هم می‌شینم این ور و نگاهش می‌کنم.

حالا...

باز دارم خر می‌شوم! این را از نگاهش می‌خوانم!

می‌گوید: خر نشو بچه...

                                        

2 نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 9:50  توسط حمید  | 
... Crash Down
                                                             

مسافرین عزیز... خانم‌ها٬ آقایان...

توجه فرمایید... می‌توانید کمربندهای خود را باز کرده٬ و راحت روی صندلی خود بنشینید.

همکنون ما در ارتفاع ۲۵۰۰ پایی هستیم و تا لحظاتی دیگر سقوط خواهیم کرد!!

بستن کمربند٬ استفاده از ماسک اکسیژن٬ بقل کردن بالشتک زیر صندلی٬ پوشیدن جلیقه نجات... یا هر غلط دیگری که به فکرتان می‌رسد هیچ فایده‌ای ندارد!!

پس خیلی راحت و ریلکس روی صندلی خود لم داده٬ مثل گذشته حرف مفت بزنید و ادای روشن فکری دربیاورید...

خسته نباشید!

2 نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت 13:22  توسط حمید  |