سلام.
شاید هم اصلا نخوانیش!
اما اگر خواندی، خیر امواتت فحش نده!
میدانم... گفتی بروم! گورم را گم کنم و پشت سرم را هم نگاه نکنم! رفتم... سعی کردم... نشد!
همهاش هم که تقصیر من نیست! اصلا بیشتر تقصیر توست...!! که فراموش شدنی نیستی!!
حرف زیادی نزنم...!
دیشب یکی از بچه ها بم زنگ زد ... میشناسیش...! خانمش آنجا میخواند. گفته بودم.
چیزهایی تو روزنامه و تلویزیون دیده بودم... اما میگفت اوضاع خیلی شلوغ تر از این حرفهاست! اینها همه را نمیگویند!
چیزهایی گفت که نگران شدم... ترسیدم!
این را برات میفرستم که از حالت با خبر شوم. مشکلی که برات پیش نیامده؟! حالت خوب است؟! اصلا تو هنوز آنجایی یا برگشتهای؟!
میدانم نمیخواهی جواب بدهی... اما یک جوری که فقط بفهمم حالت خوب است...! یک میل خالی بزن اصلا!
منتظرم...
فعلا خداحافظ.

روی ماه خورشید هنوز از افق کامل بیرون نیامده بود. هوا خنک بود و دلچسب و نسیمی ملایم نوازشش میکرد...
همه ایستاده بودند. خبردار! مردی از جلوشان رد میشد و به دقت براندازشان میکرد. به او که رسید ایستاد! دوباره براندازش کرد... عقبتر رفت... پُکی به سیگارش زد و با انگشت شصت و اشاره سیگار را از لبهاش گرفت. دست دیگر را روی کلاه گذاشت و سر بالا کرد تا بهتر ببیندش. دود سیگار را از دهان خارج کرد و دودها بالا رفتند و پخش شدند...
مرد دستگیره را محکم کشید... صدای قارقاری بلند شد و بعد دودی... صدای پرنده ها بلند شد... شاید جوجهها بودند که میپرسیدند "صدای چیست؟!" و مادرهاشان که جواب میدادند "صدای آوارگیست... صدای خانه خرابیست!!!"
مرد اره را نزدیک آورد و شروع کرد به بریدنش... اگر چشم داشت٬ چشمهاش را محکم میبست و لبش را به دندان میگرفت، اگر لب داشت و دندان!...داد اما نمیزد!!... ناله نمیکرد!!... مغرور بود... مغرور!! هرچه نباشد خانه زندگی ِ کُلی پرنده بود و سایه سر کلی چرنده و رهگذر!! غرورش نمیگذاشت جلوی آنها ناله کند!! اما داشت میلرزید... پرندهها شیون میکردند و یکی یکی خانهشان را رها میکردند و از روش بلند میشدند... تنها سنجابی که تو تنها سوراخ تنهاش خانه داشت، با هراس هی تو سوراخ میرفت و بیرون می آمد... عاقبت با یکی از بچههاش بیرون آمد و روی شاخه درخت همسایه پرید...
چند دقیقه بعد٬ صدای قارقار اره آرام تر شد... و آرام آرام زمین افتاد... حتی افتادنش هم با وقار بود!! زمین لرزید... غباری بلند شد... پرندهها از شاخهها پریدند... مرد با پشت دست عرق از پیشانی پاک کرد... راضی بود...!! امروز دیگر میتوانست برای دخترش آن لباس سفید را بخرد... و آن روسری که دو هفته بود، گفته بود براش نگه دارند و نفروشندش...!! چقدر دلش میخواست زودتر زنش را با آن روسری آبی ببیند...!! کمی هم گوشت و برنج و بنشن باید میخرید...
صدای شیون پرندهها هنوز میآمد... باز پرندهها خانه خراب شدند...!!!
شلوغ شد یکهو! زنها و مردها ... آمدند و رفتند... هیچکس نایستاد! یکی ایستاد... زن بود...! شاید هم مرد! نمیدانم! لباسش بلند بود... سیاه نبود! دستش را تو جیب کرد و بیرون کشید و آورد سمتم. دستش را با نگاه دنبال کردم...! سکهای گذاشت کف دستم!! چه؟!! تو دستم چند تا سکه بود!! داشتم گدایی میکردم؟؟!!! خواستم پس بدهم... صداش کردم: آقا...!! آی آقا...!! نماند! رفت...
پیچیدم تو بازار... دکانها تعطیل بود٬ جز یکی دوتا! جمعه بود. شاید هم نه... اینجا خیلی روزها تعطیل است!! نور از روزنه وسط طاقیهای سقف افتاده بود کنار ِ راه... دوتا زن جلوتر میرفتند... از شعاعهای نور رد میشدند... سیاه میشدند... سفید میشدند... سیاه میشدند...
از دست چپ بوی خوبی میآمد... پیچیدم... خلوت بود... بعد از یک پیچ شلوغ شد! دکانها باز بود... میوه فروشها بودند... آن ور بار هندوانه خالی میکردند... این ور با دستمالِ چرکی سیبها را تمیز میکردند...!! انگار سیبها هم حالیشان نبود چقدر چرک است دستمال! آخر بعد که دستمالشان میکشیدند٬ برق میزدند سیبها!! و کنارم زنی داشت چانه میزد که میوه پلاسیدهها را ارزانتر بخرد... دولا شد. از تو جعبه چوبی که زیر گذاشته بودند سوا میکرد... آنها که سوا کردن نداشت اما!!! همه عین هم... سیب بود... زرد... کرم خورده و له شده...!! نمیدانم رو چه حسابی سوا میکرد؟!! اصلا چرا از آنها که آن بالا بود نمیخرید؟! خواستم بپرسم...
یکی از پشت بم تنه زد... افتادم...با صورت....
داشت جیغ میکشید... سرم را بلند کردم... ۶ بود... دقیق... نیم ساعت بود داشت جیغ میکشید... از تخت افتاده بودم! باز هم دیر شده بود!!

باز چه شده؟! ناز میکنی انقدر چرا؟! من که غیر تو کسی ندارم! من که تا حالا هرچه خواستی نه نیاوردم! آوردهام؟! گفتی جای بزرگتر. گفتم چشم! گفتی غذای بهتر. گفتم چشم...!
چه....؟! نه....! اصلا...!! حرفش را نزن...! یکی را برات بیارم که دائم سر تو دل هم کنید و...! نه! اصلا! پس من چه میشوم؟! خودت که میدانی. هزار بار هم گفتهام. من غیر تو کسی ندارم!
اینها...؟! ای بابا... اینها فقط مشتریَند! میآیند و میروند. تازه٬ خیلیهاشان هم به هوای تو میآیند! چیزی که زیاد است کفاش و واکسی!!! خوب٬ بعضیشان هم میشینند و سر حرف را باز میکنند و گرم میگیرند دیگر...! من که نمیتوانم مشتری را بپرانم! میتوانم؟! آنوقت پول آب و نانِمان را از کجا بیاریم؟!
چرا روت را برمیگردانی حالا؟! دو روز است صدات را نشنیدهام! ناز نکن دیگر...!! نگاه کن... بیا... تاب گرفتم برات... روش بشینی و... روت را بر نگردان دیگر...!! بیا... بخور... تازهست... دو روز است چیزی نخوردهای... خدا نکرده طوریت میشودهاا!!
ای بابا... باشد...... باشد! فقط به شرطی که مرا فراموش نکنی ها!! نشود که دائم سرت تو دلش باشد و...! بیا... بیا بریم خودت ببین کدام را میخواهی؟! هر کدام را خواستی بگو! تو دکان اصغر سوتی زیادند... هر کدام را خوستی بگو! یه قشنگش را انتخاب کن! من هم باید بپسندمها! هرچه نباشد من هم سهمی دارم ازت! رفیقتم!
دعا کن اصغر سوتی نسیه بدهد! میدهد...! مشتریش هستم! خورد خورد پولش را میدهم...
خوب حالا... بخوان دیگر... دلم پوسید... بخوان....
جانم...!! جان....!! فدای صدات.... جانم...