اینبار یه کم خودمونیتر صحبت کنیم... بیخیال دستور و قاعده!! (گرچه قبل از این هم بیخیال هردوش بودم!)
آقا خبر دارید این هفته چه هفتهای بود؟ از ۲۴ تا ۳۰ اردیبهشت؟! هااا همین ده... خبر ندارید... این هفته هفته خوابگاههای دانشجویی بود! مبارکم باشه
... مبارکه همه باشه
...
چی؟ میپرسی "که چی؟!" ... حق داری خوب... ولی حکمت داره که دارم اینو میگم. آره دادشم...آره آبجی... حکمت داره.
میدونید٬ خوابگاه مثل ماکت یه جامعه ست! تو یه اتاق٬ یه خانواده... تو یه طبقه یه محله و همسایهها... و یه شهر!
تو همه خوابگاهها کلی مشکل هست. همونطور که تو جامعه! مشکل آب....وقتی هوا سرد بشه شوفاژها... غذا که همه همیشه غر میزنند و... مشکل زیاده خلاصه.
خیلی از این مشکلات با یهکم گیر دادن به مسئولای خوابگاه٬ با فعالیت شورای صنفی و از این جور کارا حل میشه. البته بعضی وقتا هم یه مسئول دلسوز پیدا میشه و خیلی از مشکلاتو بیاینکه بهش بگن حل میکنه!
اما داشتم به بعضی مشکلات دیگه فکر میکردم و راه حل اونها!!
چطوری میشه مشکل عربده کشیدنای بچههایی که ساعت ۲ نصف شب وسط راهرو ها تو سر و کول هم میزنند رو حل کرد؟! یا چطوری میشه این مشکلو حل کرد که بچهها آشغالهاشونو توی سطل بریزند٬ نه اطرافش؟! یا چطوری میشه این مشکلرو حل کرد که هر بار حمام میخوای بری باید اول خوب حمامو بگردی و تیغهای اطرافش رو جمع کنی؟!
بابا رک بگم... من کم آوردم دیگه پیش این ملت!!! به خدا نمیدونید چه خبره.... ساعت ۳ از نگاه کردن بازیه "اتلتیکو زپرتت" با "آ.ث دستهبیلان" برمیگردند... انگار نه انگار دیگران هم هستند!! هوار هوار میکنند که: "نه قرمز نه آبی...مشکی رنگ عشقه!!"
میرن اصلاح میکنند خیره سرشون...همونطور تیغو ول میکنند و میرن به سلامت!! بابا به خدا یه بچه ۵ساله هم میفهمه "جیزه!!!"... آهای آقای ۲متر قد و ۱۲۰کیلو وزن و ۲۰سال سن و ادعا ماشاالله٬ آهای تحصیلکرده٬ آقای مهندس.......جییززززههه!!
فکر کنم اگه یکی بیوفته دنباله اینا با یه سطل آشغال٬ بازم اینا یه جوری طرفو میپیچونن و آشغالو رو زمین میریزن!!
اما این چیزها پیش اون مسائل که واقعا روم نمیشه بگم هیچه والا!! آقایون اگه خواستن بگن خصوصی بگم بهشون...خانوما هم فقط بدونن یه مشکلاته ناجوری هست!! (اِااِ چرا فکر بد میکنی؟!! نه بابا مشکلات بهداشتیه!!)
حالا اگه بهترین مسئول خوبگاه دنیا بیاد... واقعا حل میشه این مشکلات؟! تازه این ملت مثلا ملت تحصیل کرده هسنتد و کلی ادعای فرهنگ و تمدن و مهندس بودن هم دارن...
لج آدم همینجا درمیاد!! وقتی همین ملت٬ میشینند و شروع میکنند به سخنرانی و فحش دادن به زمین و زمان!!... یارو یک شب که شهرداره ظرفارو نمیشوره...بعد میاد برا من معیارهای رئیس جمهوره مناسبو لیست میکنه!!
بابا والله بلالله به پیر به پیغمبر همین من و تو فردا وزیر و وکیل و چه و چه و چهکاره این مملکت میشیم دیگه! اینارو که از مریخ نیاوردن! من که امروز دو تیکه ظرف که به عهدمه نمیشورم٬ فردا میام وظایف دیگمو انجام بدم؟!!
من که کوچک ترین حقی برای دیگران قائل نیستم٬ چطور توقع دارم دیگران حقمو رعایت کنند؟!
سرتونو درد نیارم!
اینا که گفتمو به حساب غر زدن نزارید. همه این حرفارو با خودم هم بودم!
مخلص کلام... تا خودمون درست نشیم٬ فرشتهها هم از آسمون بیان بمون حکومت کنند٬ اوضاع درست نمیشه که نمیشه! حالا رژیم شاهنشاهی باشه...جمهوری اسلامی باشه... لائیک باشه...کمونیسم باشه....
و البته که تاثیره حکومتو تو اوضاع رد نمیکنم. اما خوداییش٬ حضرت عباسی بیا فکر کنیم... چقدر از این مشکلات٬ مسئولش خوده من و تو٬ و من و تو ها هستیم؟!
بیا یه کم به دیگران احترام بگذاریم. یه کوچولو خودمون پلیسه خودمون باشم! رفتگره خودمون!
چرا به تو میگم؟! باید از خودم شروع کنم....
از خودم شروع میکنم....
برگشت، با جارو. داشتند فحش میدادند! به صغیر و کبیر. و بعد نظرات کارشناسانه...
شروع کرد به جارو کردن. و حرف میزدند...
- همه شان سر و ته یک کرباسند! تکراری بود! جارو می کرد...
-تقصیر خودمان است! وقتی خودمان... تکراری بود! جارو می کرد...
-انتخاب آزاد یک چیز است، آزادی انتخاب.... تکراری بود! یک تکه آشغال به موکت گیر کرده بود! دولا شد، برداشتش...
-تا کی می خواهیم همینطور... چه گیرا حرف میزد! بهتر از اینها را ولی بارها و بارها تو صف نانوایی و تاکسی شنیده بود! چقدر اینجا آدمها خوب حرف میزنند! چقدر سخنران!! -زیر این میز چقدر کثیف است...
-حَقِمان است! اصلا ملتی که... این هم مثل قبلیها! گرد و خاک بلند شد...
-بابا حالا برو آنطرف جارو کن!! محل نگذاشت! جارو میکرد...
-اینها همه عروسکند! عروسک گردان جایی دیگر است. کس دیگر! عروسک گردان؟! بازی؟! حرف؟! جارو میکرد...
-اصلا توی تاریخ هرجا پای مذهب وسط آمده، پشت پرده.... باره هزار و یکم! فرضیه توطئه! جارو می کرد...
-خانه از پای بسط... صاحب خانه چه؟
اتاق تمیز شد!
نشست. یاد غروب افتاد که نتوانست جلوی خودش را بگیرد و به آن سه تا جوانک الوات چیزی نگوید و نزدیک بود کتک مفصلی بخورد!
یکیشان گفته بود: "همینها هستند که اوضاع مملکت اینطور است!". او را می گفت! و ادامه داده بود: "شانس آوردی مامور نیستی. وگر نه...!"
آن یکی گفته بود: "آخه مگه تو فوضولی؟!"
و سومی (مودبانهاش میشود این!):آخه ایشون ته پیازند!". و سه تایی خندیده بودند!
و او گفته بود: "ته پیاز بودن، خیلی بهتر از سیب زمینی بودن است!!"
و باز آنها خندیده بودند!!
حق داشتند! جمله خنده داریست! اما واقعا، ته پیاز بودن خیلی بهتر از سیب زمینی بودن است!!
سرم گیج میرود!
همه چیز از آن روز شروع شد که تو حیاط سرش گیج رفت و افتاد تو حوض. بعد هم آن روز که تو اتوبان پشت فرمان سرش گیج رفت و نزدیک بود همه مان را به کشتن بدهد. خدا بمان رحم کرد!
هر چه بش گفتم بریم دکتر، گفت نه! چند روز بعد با چند تا حب آ مد خانه. گفت دکتر رفته و باید مرتب حب ها را بخورد. میخورد. حب ها را همیشه همراهش داشت. بعد هم خوب شد. رفتارش اما عوض شده بود. نماز میخواند. مرتب. کم کم شب ها هم مسجد میرفت. مرا هم گاهی میبرد. به این و آن کمک می کرد. دیگر هر روز که برمیگشت از به قول خودش زرنگ بازیهاش و کلاه سر این و آن گذاشتن تعریف نمیکرد. تو فکر بود دائم. دَمش به گریه بود. بعد هم افتاد به حلالیت طلبیدن و حساب خمس و زکات که حج برود. من هم باش رفتم. حاجی که شد دیگر بیا و ببین. دیگر آن قبلی نبود!
تا سه ماه پیش... ازپله ها که بالا میآمد٬ سرش گیج رفت و خورد زمین. از حال رفت. با یکی از همسایه ها بردمش بیمارستان. آنجا تازه فهمیدم چه خبر شده! تازه فهمیدم صدای الرحمان شنیده که اینطور تغییر کرده! فهمیده مردنیست و به گُه خوردن افتاده!
من هم دلِ خوشی ازش نداشتم! اما این آخریها خوب شده بود. دوست داشتنی شده بود! حسابی زاری راه انداختم وقتی فهمیدم.
به هوش که آمد، گفت به کسی نگویم. نگفتم. بچه ها آن روز نبودند. نفهمیدند. اما همه خبردار شدند حالش خراب است و بوهایی هم شاید بردند.
بعد از آن روز٬ هر روز حالش خراب تر می شد. مدتی بیمارستان خوابید. بعد مرخصش کردند. گفتند بخوابد خانه. خوابید. نمیتوانست جایی برود. تا تکانی میخورد سرش گیج میرفت. نور که کمی زیاد میشد حالش خراب میشد! نمازش ولی به جا ش بود. به زحمت. تو رختخواب.
تا آن روز صبح که حالش خیلی خراب شد. بردیمش بیمارستان. غروب نشده بود، گفتند تمام کرده! صورتش اما خیلی آرام بود. می خندید انگار!
نمیدانم کجا خیری کرده بود، که وقت مرگش معلومش شد! خوب است آدم وقت مر گش را بفهمد. نمیدانم شاید هم نه! اما اینطور حسابش را صاف میکند. آن چیزها که ته دل آدم است رو میآید. اگر چیزی مانده باشد!
چند وقت است، گاهی سرم گیج می رود!
دیر شد! خیلی کار دارم. خیلی...
سرم گیج می رود!!!
مسیح من سلام، کجا تو مانده ای، دوباره مرده ام
و عشق را به دست پاک و مهربان او سپرده ام
و هر شبی ز پشت بام این خرابه، دل
در آسمان یاد تو ستاره ها شمرده ام
مسیح من بیا، بیا که چشم کور شد
و در مسیر زندگی، دوباره پشت پای خورده ام
بیا که بی تو سالهاست آسمان گرفته است
و سالهاست، بقض را درون سینه ام فشرده ام
مسیح من بهار شد، بهار من بیا
بیا که بی تو از بهار، غیر غم نبرده ام
دوباره جمعه شد، غروب شد، دلم گرفت
دوباره عقل طعنه میزند، به قلب تیر خورده ام
چند وقت پیش، عزیزی (که هرکجا هست خدایا به سلامت دارش) از من در مورد "یکی بود، یکی نبود" پرسید! نمیدانم میخواست مرا به سنگ محک بکشد، یا واقعاً نظرم را میخواست؟!
به هرحال. امروز یاد آن روز و آن سوال افتادم و باز به آن فکر کردم
:یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود
!یکی بود... نه ابهامی دارد، نه ایهامی
!یکی نبود... فرض کن میخواهی بگویی فلانجا کسی نبود. می گویی: "آنجا هیچ کس نبود". یا "آنجا یک نفر هم نبود". یا "آنجا یکی هم نبود". یا "آنجا یکی نبود
"!پس، یکی بود و هیچکس دیگر نبود. یکی بود و غیر از او، یکی نبود. یکی بود، یکی نبود
!یکی بود یکی نبود؛ و آن یکی که بود، غیر از خدا هیچکس نبود
.یکی بود یکی نبود. غیر ازخدا هیچ کس نبود
!خوب. بعد چه شد؟
بعد خلایق آفریده شد و هر قصهای حکایت خلقت است و حکایت خلایق. حکایت آن یکی که نبود
.اما مگر چیزی که نبوده، بود میشود؟
!کمی فکر کنی، میبینی نه! نیست، هست نمیشود! (همانطور که علم هم ثابت کرده که نه چیزی نابود میشود و نه چیزی از هیچ به وجود میآید و هرچه هست، حاصل تبدیل از صورتی به صورتی است
.)پس حکایت آن یکی که نبود چیست؟
!حکایت اینجاست که غیر از او که بود، هنوز هم، یکی نیست!! هرچه هست، جلوه وجود همان یکی است که بود. همه قصه ها حکایت همان یکی است، که بود و هست و خواهد بود. حکایت رسیدن به او. حکایتی برای جستن مسیر رسیدن به او
.و شاید کلاغ قصهها، خانهاش سمتی غیر از سوي اوست، که آخر هیچ قصهای به خانهاش نمیرسد
!قصه ما به سر رسيد، كلاغه به خونش نرسيد
!من
یک متر و خوردهای (۶۸..۶۹ به ۷۰ هم نمیرسد!) قَدَم است. تو یک مربع یک متر در یک متر٬ بیآنکه مشکلی داشته باشم جا میگیرم.
زیر پام زمین است. ۵۱۰.۰۰۰.۰۰۰(پانصد و ده میلیون) کیلومتر مربع وسعت دارد و قطرش ۱۲.۷۵۶ (دوازده هزار و هفتصد و پنجاه و شش) کیلومتر است. ۳۷۵.۰۰۰.۰۰۰(سیصد و هفتاد و پنج میلیون) کیلومتر از این زمین آب است و باقیش خشکی.
زمین و ۸ تا سیاره دیگر٬ دارند دور خورشید خانم میگردند. اسم این خورشید و اینها که دورش میگردند را گذاشته اند منظومه شمسی. (البته هر چند وقت یک بار هم یک سیاره دیگر پیدا میکنند که دارد دور خورشید خانم میگردد!)
خورشید خانم هم خودش تو مجموعهایست که به آن کهکشان میگویند. البته خورشید تو این کهکشان ما٬ که اسمش راه شیری است٬ زیاد هم تنها نیست. چندتایی ستارۀ دیگر هم هستند. چیزی حدود ۲۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰(دویست میلیارد) ستاره دیگر٬ که نزدیکترینشان به ما٬ فقط ۶۸۰ سال نوری با ما فاصله دارد!!!
سال نوری؟
نور در هر ثانیه ۳۰۰.۰۰۰(سیصد هزار) کیلومتر را طی میکند. اگر بتوانیم با سرعت نور حرکت کنیم میتوانیم در یک ثانیه ۸ بار زمین را دور بزنیم و در روز میتوانیم ۳۲.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰ (سی و دو بیلیون) کیلومتر راه برویم. به مسافتی که با این سرعت در طول یک سال میشود طی کرد٬ سال نوری میگویند.
حالا تصور کن ۶۸۰ سال نوری یعنی چقدر؟!! میتوانی وسعت کهکشان را هم تصور کنی؟!!
االبته میدانی٬ این کهکشان ما هم خیلی تو عالم تنها نیست! تخمین میزنند که تو عالم ۱۲۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰(صد و بیست بیلیون) کهکشان وجود داشته باشد!
نزدیک ترین کهکشان به کهکشان ما ۲۵۰۰ سال نوری با آن فاصله دارد. میتوانی تصویری از فضای بیکران در ذهنت بسازی؟!!
هر کدام از این کهکشانها میتوانند از چندین میلیون٬ تا هزاران میلیارد ستاره داشته باشند!!
خوب٬ حالا اول به این چند کهکشان زیبا نگاهی بنداز:
Helix M35 Veil Orion DumbBell Cocoon IC1396 Horse
خوب. حالا یک لحظه چشمهاتو ببند.... بیا با هم مرور کنیم....از روی اعداد بی تفکر نگذر....سعی کن از چیزی که میخوانی٬ تصویری تو ذهنت درست کنی...
زمین و ۸ سیاره دیگر که دور خورشید میگردند...
خورشید که تو کهکشان راه شیریست و کهکشان راه شیری که ۲۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰(دویست میلیارد) ستاره دارد....
کهکشان راه شیری که میان فضای بیکران است و فضای بیکران که پر از کهکشانهاست...
نزدیک ترین کهکشان به کهکشان ما ۲۵۰۰ سال نوری با آن فاصله دارد...
۱۲۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰(صد و بیست بیلیون) کهکشان تو عالم هست....
-----------------------------------------------------------------------
حالا سعی کن زمین را پیدا کنی...!!
میتوانی؟ زمین کو؟!! من کجام؟
از کجا معلوم که همین لحظه که ما داریم به تصویر این کهکشانها نگاه میکنیم و از زیبایی آنها لذت میبریم٬ موجوداتی هم آنجا درحال مشاهده کهکشان ما و لذت بردن از زیبایی آن نباشند؟
نمیدانم میدانی یا نه! جهان٬ گرچه انتهاش به چشم ما نمیآید٬ اما انتها دارد و جایی تمام میشود.
حالا اگر جهان جسمی باشد٬ زمین مانند یک اتم از این جسم است. که شاید حتی یک الکترون یا پروتون٬ از یک اتمِ این جسم!!
یعنی من٬ روی یک اتم از یک جسم زندگی میکنم. یعنی من در "۵۱۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰ / ۱" (یک قسمت از پانصد میلیارد) از این اتم به راحتی جا میگیرم!
و از کجا معلوم که این جسم خود جزئی از جسمی بزرگتر نباشد و...
گمان کنم بهتر باشد٬ بار بعدی که خواستم بگویم "من"٬ نگاهی به دور و برم بندازم٬ بعد بگویم "من". شاید کمی از غلظت "من" گفتنم کمتر شود!!
اما....
چیزی یادم افتاد!!
مگر نه که خدا خود زمین و آسمانها را مسخر ما کرده؟! (جاثیه-13, لقمان-20, نحل-12, ابراهیم-33و...) اما او که عالم مسخر اوست٬ همین من است؟! همین که چنان میگویم که انگار سه من است؟! همین که همه چیز را فداش میکنم؟! همین که از او خارج نمیشوم و بندِ اویم؟! این که ذرهای بیش نیست!! این که اصلا هیچ نیست در عالم!!
آن من که عالم مسخر اوست کدام است و آن من که ذرهای٬ که هیچ است در عالم کدام؟!
من کدامم؟!!!
تو کدامی؟