دیروز بود یا پریروز... استاد سر کلاس چندتا مسئله حل کرد و بعد گفت: "از اینجا به بعد قسمت اصلی مسئلهها شروع می شود که به عنوان تمرین به خودتان واگذار میکنم". کمی بعد حرف فیلمهای عید پیش آمد...
محمد گفت: همش فیلم هندی گذاشتند. ولی قسمتهای اصلیش را حذف کرده بودند!!
یکی گفت: قسمتهای اصلیش را به عنوان تمرین به خودتان واگذارکرده بودند! (و دوزاری بچه ها که افتاد، زدند زیر خنده!!)
یکی دیگر گفت: شما به قسمتهای اصلی خودتان ببخشيد!( و باز خنده بچه ها)
ها! همینطور بهتر است؟!
بگو. بنویس. کلمات را سرم آوار کن! نه غروری مانده دیگر، نه غیرتی! دیگر چه فرق میکند؟!!
اما، دیگر برای هیچکس زندگی نخواهم کرد!
دست انداخت تو موهاي كوتاه مخمليش كه زير نور ماه سبز مينمود. بالاي گوش انگشت تو موهاش كرد و پشت سر بيرون كشيد. رو تخته سنگ كوچكي نشسته بود و من روبروش.
گفت: بعضيها مثل يك ليوانند! پر كه شدند، دوتا نخود توشان بيفتد، سرريز ميشوند و طاقت نمي آورند. بيش از همان دوتا نخود جا ندارند. نه براي كسي تو دلشان ونه براي حرفي تو سينهشان و نه براي نعمتي به دستشان. به تلنگلي از خود بيخود ميشوند و ناآرام. نهايتشان هم اين است كه تا يك متر دور و بر خودشان را تر كنند.
بعضيها بزرگترند اما. و بعضيها بسيار بزرگتر و هركدام اندازه خودشان توان دارند وظرفيت.
صداش بلندتر شد و چشمانش كه تو مهتاب خاكستري مينمود برقي زد و با هيجان ادامه داد: بعضيها اما مثل درياند. بزرگ. از يك نخود جا دارند تا بزرگترين كشتيها. اگر نخود باشي اندازه نخود تو دلشان جا داري و اگر كشتي باشي اندازه كشتي. هر كس و هر چيز را به اندازه خودش جا ميدهند. ناآرام كردنشان كار توفان است فقط ، و واي به روزي كه ناآرام شوند!
پرسيد: آن ليوان يادت هست؟
من كه مات حرفها و چشمان زيباش بودم، سر جنباندم كه "بله".
گفت: آن ليوان نهايت خِيرش اين است كه از تشنهاي رفع عطش كند. اما دريا وسيلهاست براي روزي كرور كرور جاندار. بايد هواي آن را داشته باشي كه طوريش نشود و خود را در آغوش اين مياندازي و از سويي به سوييش ميروي. كنارش كه بنشيني آرامت ميكند و نگاهش كه ميكني غم از دلت ميبرد و صداش به هيجانت ميآرد و هميشه چيزي برات دارد!
لحظهاي سكوت كرد و سر پايين انداخت. بعد آرام سر بالا آورد تا چشمهاش تو چشمهام افتاد. با صدايي آرام گفت: تو....تو هنوز آن ليواني!!
چشمهام گرد شد و خشكم زد! اصلا انتظار شنيدنش را نداشتم. آخر كلي خودم را آدم حساب ميكنم. كلي خودم را بزرگ ميدانم. كسي هستم پيش خودم آخر. خواستم اعتراض كنم، چيزي بگويم. زبانم اما بند آمده بود انگار! لحظهاي فكري كردم و آرام شدم. گفتم: ميخوام دريا باشم. چهكنم؟
چشمهاش خنديد. مهربان نگاهم كرد و گفت: اول، بفهم كه كوچكي! بعد، بخواه كه بزرگ باشي. تا همينجا، نيمي از راه را آمدهاي! با كوچكها منشين. با بزرگها باش،با تواضع.
برخاست ز عاشقي صفيري ميخواست ز دوست دستگيري
او را بـــه شـــرابـخــانـــه آورد تـــا تــوبــه كــنـد به دست پيري
از عـشـق دگــر سخن نگويد تـــا زنــده كـنـد دلــش فقـيـــري
ميخانه نه جاي افتـخار است جاي گنـه اسـت و سـر به زيري
خود را در خود محصور نكن! ميخواهي از خود خلاص شوي، عاشق شو. وقتي فهميدي كوچكي و خواستي كه بزرگ باشي و از خود رها شدي و با بزرگان بودي، در مسيري قرار ميگيري كه انتهاش درياست!
اما براي دريا شدن بايد اين مسير را به سلامت طي كني. اول بايد به جويباري بپيوندي و جويبار شوي. بعد رودي بيابي، رو به دريا،رود شوي. از دره و صخره و آبشار و كند و تند و خروشان بگذري. تو سرما يخ نبندي و بماني و تو گرما هوا نروي. سر دو راهي و چند راهيها،مسير دريا را دريابي. سر دوراهيهاست،كه خلوص به كارت ميآيد. كه دريا جاذب خلوص است و آنجا خود، راه درست را بت ميفهماند.
بايد از پيچها و تابها بگذري و لحظهاي پا سست نكني، كه سستي همان و مرداب همان. جايي اگر ماندي بايد بكوشي و نااميد نشوي و هميشه دريا و جذبهاش توانت خواهد داد، اگر يادش باشي و خالص باشي.
بعد، يك روز، دريا را ميبيني، آغوش گشاده و مهربان، پيش روت ايستاده. و ناگهان دريا ميشوي. و چه لذتي است دريا شدن و دريا بودن!
تو مسير خيلي چيزها ميآموزي و تمرين دريا شدن ميكني. ميآموزي كه بزرگان هميشه براي كوچكترها كه مي خواهند بزرگ شوند آغوش گشودهاند. ميآموزي كه سختيها گذرا هستند و خوشيها هم. ميآموزي كه وسيله خير باشي. ميآموزي كه آرامش ببخشي و ميآموزي وميآموزي ...
باز ساكت شد و سر پايين انداخت و من به حرفهاش فكر ميكردم و به دريا. ناگهان انگار چيزي يادش بيايد، سر بلند كرد و نگاهي به آسمان انداخت و ايستاد. گفت: دارد دير ميشود. رو به من كرد و ادامه داد: بايد بروم عيادت آقا مرتضي. چند روزيست ناخوش است. او هم از آن درياهاست! تو هم ميآيي؟
پرسيدم: كدام آقا مرتضي؟
گفت: همسايهتان. نميشناسيش؟!
با تعجب پرسيدم: آقا مرتضي خياط را ميگويي؟ همان كه هفت تا خانه آنطرفترِ ماست؟
لبخندي زد و به علامت تاييد سر تكان داد.
با تعجب گفتم: آخر او...اوكه يك آدم معموليست. آدم خوبيست ها اما...
پريد تو حرفم و گفت: تا حالا دنبال دريا نبودي كه نديديش. لحظهاي سكوت كرد. چشمهاي زيباش را به چشمهام دوخت. لبخند زيبايي زد. گفت:
"آره، دور نيست. چشم باز كني، دريا همسايه توست. ميان همين آدمهاي معمولي!"