تبليغاتX
به انتظار ماه
به انتظار ماه
سال نو مبارك...

يا مقلب القلوب،

والابصار

    به خودم كه بوده تا حال، ديدي كه چه باش كرده ام. يكي شده كاروان سرا، كه نه، اگر بعضي توش نبودند، تويله! هر كس و هر چيز را راه داده ام و هركدام به مكري. يكي به غمزه و ديگري به وعده!

 آن يكي هم كه گاويست در زباله دانِ چشمها و ابروها و...! ميچرد، بي آنكه زره اي بينديشم كه اين چيست به خوردش ميدهم!

بيا و آقايي كن، از دستم بگير هردو را و خود اختيارشان باش.

 

يا مدبر الليل،

و نهار

 شب و روزم خورد است و خوراك و عيش و نوش و شهوت و حصرت و وهشت. همين سه چهار ركعت نياز هم كه از ترس آتش دارم، خود احساس ميكنم كه هنوز تمام نشده، چطور بر سرم ميزنند و ميگويند "به درد خودت مي خورد!".

بيا و آقايي كن، شب و روزم شو. تا روزم روز شود، و شبم هم!

 

يا محول الحول،

والاحوال

احوال؟! به فكر احوال كسي هم بوده ام؟! پرسيده ام از كسي هم؟! آي همسايه، آي رفيق، آي غريبه، از احوالت هم پرسيده ام آيا؟

بيا و آقايي كن، مرا وسيله خوشي احوالي قرارده.

 

حول حالنا،

الي احسن الحال.

احسن الحال؟!    بي يار؟!!!

يارب آن آهوي مشكين به ختن باز رسان

                                                 وان سهي سرو خرمان به چمن باز رسان

دل آزرده ما را بــــه نــســـيمـــي بنـــــــواز

                                                 يعني آن جــان ز تن رفته به تـن باز رسـان

 


رفقا ميدونم دمه عيدي، بايد حرفهاي قشنگ قشنگ و شاد و شنگول زد. اما...

ميدونم خودتون همه سالاريد، اما اگه نگم ميتركم. پس بزاريد بگم...

از همسايه هاتون خبر داري؟ از رفيقت؟! فاميلت؟! همكلاسيت؟! اون واكسي كه سر كوچتون ميشينه؟! اون پدرو پسر روزنامه فروش سر چهارراه؟! اون پسره كه با خواهر 8، 9 سالش سر اون چهارراه كه توي مسير مدرسه، محل كار، دانشگاه يا باشگاهته گل ميفروشن و اين روزا، "نرگس" ميفروشن؟!

بخدا شاد كردن دل ديگران اينقدرها هم سخت نيست! كمي رو دلمون پا بزاريم، ميتونيم يه دل ديگه رو هم شاد كنيم.

بزاريد اينم بگم، خودم هنوز هيچ كاري نكردم! يعني اينقدر غرق حال و هواي عيد و مشكلات روزمره بودم كه اصلا پرت بودم از مرحله! تا امروز كه مامانم اومد خونه و از يكي از دانش آموزاش گفت و...

و يه چيزه ديگه... نكنه با يه برخورد اشتباه، به جاي اينكه دلي رو شاد كنيم، اونو بشكنيم! نكنه كسي رو تحقير كنيم! اگه راه رسمشو بلد نيستيم، از يكي كه اينكارست كمك بخواهيم.

و كلي حرف ديگه، كه همش تو اين آيه ناز هست:

"لَن تَنالوا البرَّ حتي تُنفِقوا مِمّا تحبون" و البته كه "و ما تنفقوا من شيءٍ فاِن الله بهِ عليم"

 

 بهترين آرزوهارو براتون دارم. اميدوارم هميشه شاد و سلامت و موفق باشيد و هر روزتون عيد باشه و هر روز دلهامون به هم نزديكتر بشه و هر روز از عشق به هم لبريزتر بشيم...

 دعا و آرزوي مخصوص من براي همه آدمها، مخصوصاً شما رفقاي ماهم، اين باشه كه "اميدوارم همه جزو ابرار بشيم و به بر و نيكي برسيم!"

 يادتون نره، براي همه دعا كنيد. همه...

    سال نو مبارك

 عيدي من به شما، اين مطلب پاييني:

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383ساعت 16:55  توسط حمید  | 
ای خدای....

چقدر تو ماهي...

اولين بار كه صداي جرينگ جرينگ چندتا سكه تو گوشم پيچيد، هرچي صدام كردي صداتو نشنيدم...

چقدر تو ماهي...

اولين بار كه يكي تو گوشم پچ پچ كرد كه، "دوست دارم"، هرچي صدام كردي صداتو نشنيدم...

چقدر تو ماهي...

اولين بار كه تو هيا هوي تشويق و هورا و كف و دست قرار گرفتم، هرچي صدام كردي صداتو نشنيدم...

چقدر تو ماهي...

اولين بار كه خودمو كناره يه دوست ديدم و براش درد دل كردم، هرچي صدام كردي صداتو نشنيدم...

چقدر تو ماهي...

اولين بار كه آقاي مهندس صدام كردن و جلوي پام بلند شدن، هرچي صدام كردي صداتو نشنيدم...

چقدر تو ماهي...

 اولين بار نيست كه بعد از كلي بي معرفتي، باز در كمال پررويي امدم و ميخوام صدات كنم.

اما هنوز لب باز نكردم كه اسمتو بيارم....صداتو ميشنوم كه ميگي "خوش اومدي...بيا عزيزم..."

 


  حضرت موسي رفت كوه طور براي مناجات و صحبت با خدا...

صدا زد: "يا اله العابدين" (اي خداي عبادت كننده ها)

جواب امد: "لبيك"

صدا زد: "يا اله المطعين"(اي خداي اطاعت كننده ها)

جواب امد: "لبيك"

صدا زد: "يا اله العاصين"(اي خداي گنهكارها)

جواب امد: "لبيك...لبيك...لبيك..."

حضرت موسي تعجب كرد! پرسيد "خدايا اين چه حكمتيه كه وقتي صدات كردم "اي خداي گنهكارا" سه بار لبيك گفتي؟"

جواب امد: "آخه موسي عبادت كننده ها به عبادتشون دلگرمند، اطاعت كننده ها به اطاعتشون. اما گنهكارا جز لطف و رحمت من دلگرمي و اميدي ندارند!"

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383ساعت 16:50  توسط حمید  | 
بازار...

امروزبازار رفتم تا لباس بخرم. مرا ببینی انگار از سونامی برگشته باشم... همه لباسهام هلاک! جگر زلیخا را یادت آورد!

رفتم ساختمان پلاسکو. چه بگویم!

نمی دانم چه کوفتیست این مد! یک لباس که به لباس آدمیزاد بماند پشت ویترینها نمیجوری!

شلوارها بعضی انگار توش خرابکاری کرده اند! بالاش رنگیست و باقیش رنگی! بعضیش مانند بسکویت که تو چای زده باشی کمی از پایین رنگی تیره یا روشن تر، و بالا بلعکس. بعضیش انگار باش سینه خیز رفته باشند. وسطش رنگ پریده! (اما نمی دانم چه سینه خیزی بوده که از پشت هم رنگش پریده) بعضی انگار مخصوص گل لگد کردن. یکی دو وجبی پاچه ها بالا زده و همه به سایز گونی!!!

خدایی اگر تا چند وقت پیش چیزی هم دستی میدادی تا کسی اینها را تن کند نمی کرد که نمی کرد. اما الآن مُد است. و تو چه میدانی که مد چیست...

خدا بدهد بركت لباسهاي زنانه را!بيشتر مقازه ها زنانه فروشند و تنوع لباسهاي زنانه بسيار! اما فروشنده ها همه مرد.

كلي گشتم تا بالاخره چيزي آدم وار جستم. رفتم تو و پرسيدم "چند؟". يارو نگاهي كرد و گفت: "از اون ديگه نداريم. همينجوري گذاشتيم تو ويترين". و من پوز كش آمده ام را زود جمع كردم و آمدم بيرون.

بازار كويتيها هم رفتم. طبقه پايينش كه كفش است. آنجا هم مدلها اجق وجق. باز هم بعد از كلي گشتن چيزي چشمم را گرفت (طبق معمول آديداس سه خط). رفم تو و پرسيدم: "چند؟"

 جوانكي بود. گفت:"هفتاد و پنج".

 من هم اصلا كم نياوردم و گفتم: "كجاييه؟".

 گفت:"چيني".

 گفتم:"آهاااا". و فوري آمدم بيرون و دودي از كله مباركم بلند شد و حالا فرار نكن كي فرار كن!!

راستي، از همه ولايتي آنجا جنس ديدم الا ولايت خودمان!! اتيكتها را كه بعضي جاها بود ميديدي، ترك و كرد و كره اي و چيني و... همه جا الا وطن!!؟ واقعا خاك بر سر من كه اگر بم دوتا جنس را نشان دهند، يكي ايراني و يكي اجنبي، حتي اگر طرف قسم بخورد كه جنس وطني بهتر است و ارزانيش دليل بر بديش نيست، باز هم جنس اجنبي را  ترجيح ميدهم! (البته خدايي جاهايي هم حق داريم. كه آن هم از ماست كه بر ماست!)

جمعيت را نگاه كني، خيلي هاشان دختر و پسركان 18..19 ساله اند. همه بزك كرده . اينها را ببيني ميفهمي چرا بزرگترين مصرف كننده مواد آرايشي در منطقه ايم!  خدايي يكي نيست بشان بگويد "اگر قشنگي كه بزك دوزكت چيست. و اگر بدتركيبي، كه حالا 10 كيلو هم سرخاب سفيداب حرام كن!". بابا پسرها اينقدرها هم ارزش ندارند بخدا كه براي جلب توجهشان اينقدر پول و عمر و سلامتي حرام ميكنيد! تازه از من ميشنويد، پسرها جواد پسندند، اينقدر تيتيش و باربي نمي خواد باشيد!

 

بلاخره بعد از كلي بالا پايين رفتن، رفتم و همان كه اول چشمم را گرفته بود گرفتم. يك شلوار مخمل است. به يارو گفتم:"من چونه زدن بلد نيستم، خودت تخفيف بده!". و گمانم 1500 كم كرد. (آخ كه ورشكست شد بيچاره!) خلاصه كه 10000 تومان دادم و آدرس گرفتم تا بدهم كوتاهش كنند.(اين كوتاهي قد هم مصيبتي است برام)

تا بيايد آن شلوار را كوتا كند، رفتم گشت ديگري هم زدم و يك شلوتر پارچه اي مشكي خريدم، به 7000 تومان، با كلي چك و چانه. (البته كلي چك و چانه من!!خدايي نميدانم چطور اين ملت فك  فروشنده ها را پياده ميكنند با چانه زدن كه طرف حاظر ميشود چيزي هم دستي بدهد تا دست از سرش بردارند!)

حالا خدا ميداند چه از آب درآيد اين جنس ارزان!

نهاري خوردم و شلوارهاي كوتاه شده را گرفتم و  به كله ام زد كه سري هم بروم بازار بزرگ. مولوي و توپخانه و... و رفتم.

قيامت را به چشم ميديدي آنجا... ملت از سر و كول هم بالا ميرفتند! و بيشتر زنها بودند.... خدا بدهد بركت... نميدانم شوهر كجا پيدا ميشود برا اين همه دختر!! (البته سر چهارراه و كوچه ها!)

جنسها آنجا ارزانتر بود. البت من كه قيمت و جنس لباس حاليم نيست. ولي نسبت به آنچه پلاسكو بود ارزانتر بود.

هر طرف چيزي بود. يك وَر  لوازم منزل، يك وَر پارچه، يك وَر پوشاك و خيلي هاش هم عمده و بر تكه كاغذي نوشته "تك فروشي نداريم".

ساختمان پلاسكو كه ديدم زنانه فروشي ها هم فروشنده مرد است، با خودم گفتم: "من جاي اينها باشم كلي سرخ و سفيد ميشود تا يكي بيايد و چيزي بخواهد و بحث سر لباسي و...". اما آنجا ديگر آخرش بود.  لباسهاي زير زنانه همه آويزان و پشت ويترين و دختران و زنان در حال انتخاب و سفارش به فروشنده كه "اون يكي رو بيار...صورتيه...نه... اون گلداره..." و چانه زدن سره صد تومان و فروشنده ها همه مرد! اصلا انگار نه انگار. نه فروشنده را و نه خريدار را!

 گمانم 256 رنگ (بر اساس آر جي بي) عوض كردم آنجا!(چه حجب و حيايي!!!!)

خلاصه كه از آنجا چيز بدردخوري گيرم نيامد. بيشتر كفش ميخواستم كه نجّستم. بايد بپرسم كفش و كتاني كجا هست، يك روز ديگر بروم.

خيلي خسته ام. شما را هم خسته كردم. شرمنده.

فعلا بس است.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383ساعت 20:40  توسط حمید  | 
وجه چپ...
باز سلام.

اولا: در اینجا لازم میدانم رسما و علنا و کتبا و ...هرچی دیگه که به "اْ" ختم میشه از این نیلوفر خانم محترم تشکر کرده و اعلام دارم که "چه میکنه این نیلوفر!!". واقعا این حرکت بدون توپت کشت منو

نیلوفر میگم اگه جایی دعوا شد حتما خبرت میکنم. فقط امیدوارم اون موقع همه دوستات آنلاین باشن. گرچه خودت و فاطمه خانم کفایت میکنید!

اول به دوستانی که محبت کردن و نظری دادن یه جواب کوتاه بدم:

مهناز خانم ممنون. خیلی خوشحال میشم لینک رد و بدل کنیم. اما راستش من آدرس شمارو فراموش کردم. شما هم نه آدرستونو گذاشتین و نه میل. اگه بازم امدید اینجا حتما آدرستونو بزارید. بازم ممنونم.

سکوت عزیز اگه فقط اون سکوت رو دیدی که هیچ. اما اگه اون سکوت رو فهمیدی همه چیزو فهمیدی! صداهای فراتر از سکوتت رو هم شنیدم.

پیام جان فقط بگم که خیلی سالاری...خیلی! من حالا حالاها باهات کار دارم!

دوست عزیز با عنوان مکافات. ممنون. برام دعا کن بهتر بنویسم.

یه آدم تنها...حرفهای تنهاییتو خوندم. ممنون که بهم سر زدی.

و فاطمه خانم از شما هم ممنونم.

اما جریان وجه چپ...

اتاق ما یه اتاق شش نفریه. سه تا کمد داریم. یکی از کمدها روی هر طرفش چیزی نوشه، و روی در و وجه سمت چپش، هر طرف شعری.

از اول سال تا حالا بارها هر کدام از وجه های کمد رو دیدم و شعر روی اونو خوندم. ترم قبل اما ،به دلایلی، حال روز خوشی نداشتم، زیاد سرحال نبودم. اون ترم بارها و بارها شعری که بر وجه چپ بود رو خوندم و هربار با حال وهواش همراه شدم. شعر معروفیه. این شعر:

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
[سرها در گریبان است.]
نگه جز پیش پا را دید نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است...
77/15/8
      M

(سعی کردم همانطور که نوشته شده بنویسم.)
ایام دهه اول محرم (که در واقع بین دو ترم بود)رفتم جنوب. بعد از دو سال. خیلی دلم باز شد. هم بلاخره رفتم وطن بعد از مدتها، و هم حال هوای محرم حسابی بم اثر کرد. دیگه از اون گرفتگی ترم اول درآمده بودم.
گمانم همون روز اولی بود که برگشته بودم، باز رفتم جلوی کمد و  باز وجه چپ.اما شعر غریب بود! روبروی کمد ایستادم، شعر روی در رو باز خوندم. اما... انگار بار اولی بود که میدیدم و میخوندم! نه...! بار اول که میخوندم، که بارها دیده بودمش. برام خیلی عجیب بود، چون واقعا انگار اولین بار بود میخوندمش!
این بار این وجه مقابل بود که قریب بود بم. یا شاید من به اون!
شعر وجه مقابل هم اینه:

می توان با یک گلیم کهنه هم
          روز را شب کرد و شب را روز کرد.
می توان با هیچ ساخت
             می توان صد بار هم
                        مهربانی را، خدا را ، عشق را
با لبی خندا تر از یک شاخه گل،
                                 تفسیر کرد.
می توان بیرنگ بود
              همچو آب چشمه ای پاک و زلال،
می توان در فکر باغ و دشت بود،
                   عاشق گلگشت بود.
می توان این نکته را در دفتر فردا نوشت:
             «خوبی از هر چیز دگر بهتر است...»
              77/8/25
                8/40شب   M-A

نمیدونم باید بگم، به قول حافظ: "کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد..." یا خودمو ماخزه کنم که چرا وجه مقابلمو ول کردم و رفتم سراغ وجه چپ؟!
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1383ساعت 14:0  توسط حمید  | 
مهمان آخور!!
باز سلام.

حسابی جو گیر شدم! هر روز مینویسم! اینجاس که میگن "آدمو سگ بگیره, جو نگیره!!!" عیب نداره... تلافی روزایی که دیر به دیر بیام!

یه نفر دیگه هم ظاهرا حسابی جو گیر شده ممنون از لطف و معرفت همه که جواب دادند خیلی دلگرم کنندست نظرات و جوابهاتون

دیشب رفتم اتاق یکی از بچه ها. یکی دوتا دیگه هم بودند. حرف پیش امد از همه چیزو رسید به.... خودتون ببینید:

(به دلایلی اسم گوینده ها رو نیاوردم! من بودم و اصغر و ابراهیم. مهدی هم گوش میداد فقط) 

۱- اصلا دلیل زندگی چیه؟ واسه چی مارو آفریده؟

۲-زندگی واسه لذت بردنه. باید از زندگی لذت برد!

۱- مگه نباید از زندگی لذت برد...(تایید ۲) پس چیه هر کار میخواییم بکنیم هی حلاله حرومه؟!!

۲- اتفاقا همه شرایط لذت بردن حاضره...

۳-(وسط حرف ۲ پرید)... ببین...یه شاهی عده ای رعیت رو دعوت کرده بود... یه بنده خدایی تا از در کاخ وارد شد چشمش به آخوره گاو و گسفندا افتاد.... ندید بدید از حولش پرید تو آخور و....

آره مهمونی یه جای دیگس... سفره داخل کاخه. اما از پشت دیوار چیزی معلوم نیست.... باید بریم تو...

سکوت... و کلماتی هم رفت و آمد.

۳- حالا جالب یکی مثه منه که وایساده جلو آخر و نگاه به خر و گاو و گسفندا میکنه و هی با حسرت آب دهنشو قورت میده . اما جلو نمیره و میگه :"نه اینا که ماله من نیست. شاه حتما کلی تدارک دیده". از طرفی هم انقدر ندید بدیده که دلش نمیاد از این آخر دل بکنه!  بیچاره من!!

لبخند بچه ها. سکوت... .

و چون دیر وقت بود خداحافظی کردم و برگشتم. خوشحال بودم که مثل اکثر مواقع وقت فقط به چرت پرت  گفتن نگذشته بود.

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1383ساعت 9:10  توسط حمید  | 
منم وبلاگ نویس شدم!
بلاخره دست برداشتم از تنبلی و من هم وبلاگ نویس شدم. تا تمرینی باشد برای یک سایت درست و حسابی. اینطور فعلا یاد می گیرم پیگیری کارها و دنبال کردن روالی را.
قبلا زیاد نوشته ام. جاهای مختلف و هر جا طوری. اینجا اما نمی دانم چطور باید بنویسم. دستم راه می افتد
نمی دانم غیرِ دوستانم، دیگری هم خواهد آمد یا نه! اما بر خلاف انتظار، امروز سلف که بودیم و به بچه ها گفتم، حسابی تحویل گرفتند. کمال از همه بیشتر. البته همیشه کمال این اخلاق را دارد و هر کار کنی بیش و پیش از انتقاد حسابی تشویق میکند. بد هم نیست
کمال گفت:" از مسعودم مینویسی؟"         گفتم:"اِممم...باشه"     گفت: " لاتَگَ چی؟" و صدای خنده بچه ها. لاتگ هم شاید گفتم کیست.

تا اینجا را همه دانشگاه نوشتم. حالا که آمدم دیدم یکی جوابی داده به آن مطلب قبلی. دستش درد نکند. گمانم از آن وبلاگ گردهای حرفه ای باشد. از لینکهای بلاگش پیداست.

بماند...

اگر باز تنبلی نکنم و ادامه دهم از هر چیز ممکن است بنویسم. اما قول میدهم حرف زیادی نزنم. نه که زیاد حرف نزنم "حرف زیادی" نزنم.

راستی تشویق های او که حتما سری به اینجا میزند بیش از هر چیز تاثیر داشت تا اینجا را راه بندازم

و دیگر اینکه نه گمانم که این لحن به درد اینجا بخورد. از مطلب بعدی جور دیگر مینویسم. این بما ند برای همان دفتر که شاید هیچ وقت هیچ کس نخواندش.

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1383ساعت 19:45  توسط حمید  | 
یه قطره سلام...

سلام

یه قطره بیشتر نیست. همون که پشت دستت میوفته. یه نگاه به پشت دستت میندازی   یه نگاه به آسمون.

آره یه قطره بیشتر نیست اما یه بارونو با خودش میاره....

سلام

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1383ساعت 21:34  توسط حمید  |