پیامبری بفرست
واژگان پیامبرانند...
خوشا هر باغ را بارانی از سبز
خوشا هر دشت را دامانی از سبز
برای هر دریچه سهمی از نور
لب هر پنجره گلدانی از سبز

مبادا آسمان بی بال و بی پر
مبادا در زمین دیوار بی در
مبادا هیچ سقفی بی پرستو
مبادا هیچ بامی بی کبوتر
تبریک!
میدونی... همیشه همینجوریه! همی الانم همنیجوره! آدم حالیش نیست کجاس و تو چه حالیه! دو سال پیش٬ همچین روز و ساعتی٬ تو اتوبوس نشسته بودیم٬ با مصطفی و جلال و صادق و داشتیم برمیگشتیم خوابگاه. گمونم صادق هنوز عاشق نشده بود اون روزا! اونم با ما میومد. من پیش مصطفی مینشستم و حرف میزدیم... گاهی از روزهایی که منتظر اومدنش بودیم و... حالا اون روزها اومدن! یعنی برای مصطفی که اومدن. حالا اونجاس که اون روزها مردد بود بره یا نه! اگه پنج شبنه بود٬ درباره شام حرف میزدیم که چی بخوریم و بعد از هزار و یک حرف و نظر٬ آخر هم طبق معمول "سیب زمینی-تخم مرغ"! خدایی از پیتزا خوش مزهتر میشد! یادش به خیر... میرسیدیم خوابگاه٬ یکی سماور راه میانداخت٬ یکی شام میگرفت و گرم میکرد یکی سفره میانداخت اون یکی که به کارای خودش میرسیدم بعد از شام باید ظرفهارو میشست! میرسیدیم اتاق٬ قبل از هر کاری لپ تاپ جلال راه میانداختیم و آهنگ میذاشتیم... شجریان... "بهار دلکش رسید و دل بهجا نباشد"... "دل رسوای تو٬ من رسوای دل"... "به سرخی لبای سرخ یار... بادلم گریه کن خون ببار"... "گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم/بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران"... "سلسلهی موی دوست حلقهی دام بلاست"...
گاهی خیلی سخت میگذشت! خیلی خیلی سخت! ولی یه چیزی مثه هوا دور و برمون بود و نمیفهمیدیم! شاید فقط من نمیفهمیدم! رفقا...! رفقایی که تو همه حال با هم بودیم... میرفتیم... میاومدیم... میخندیدیم... بغض میکردیم... دعوا میکردیم... درس میخوندیم... کاروانسرا میرفتیم دیزی میزدیم!... هم دیگرو صبح بیدار میکردیم و شب نمیذاشتیم بخوابه کسی! بسکه یهو یکی دلش پر بود و وراجیش گل کرده بود...! گاهی نگران یکیمون میشدیم و تا از اتاق میرفت بیرون مینشستیم به مشورت که چهکار باید بکنیم... گاهی برا تولد جلال بوستان سعدی میخریدیم تا شاید سر از Image Proccessing گاهی بیرون بیاره... شبا مینشستیم دور هم میخوندیمش! گاهی هم صادق رفقای مثه خودش غول پیکرو جمع میکرد تو اتاق خودشون با خودشون جلسهی حافظ خوانی -یا به قول من حافظ لرزانی- میذاشتن و خودشون کیف میکردن و ما میخندیدیم به حال حافظِ بنده خدا! یادش به خیر کفش کهنههای -به قول من کشتی- صادق که جای دمپایی پا میکردیم!
دلم لک زده یک بار دیگه باهم برگردیم اتاق... سماور راه بندازیم... من برم قوری رو "یاخالمش" کنم! بشینیم دور سفره و مصطفی و صادق هی غر بزنند که چه غذای مزخرفی! بشینیم چند لحظه باهم صحبت کنیم... دلم لک زده مسعود رو به زور ببرم دم غروب جلوی دانشکده علوم بشینیم رو چمنا و حرف بزنیم و منتظر اتوبوس باشیم... دلم لک زده برا رفقام...
حالا هرکدوم یک طرف... یکی دبی... یکی ازدواج کرده و اطراف کرج سر زندگیش... یکی تو ال جی... یکی سرباز... یکی دانشجوی ارشد... یکی میخونه برا کنکور امسال... یکی زده تو کار ساختمون... هر کس سوی خودش... منم که لنگ در هوا٬ خودمم نمیدونم در چه حالم!
دلم لک زده برا یه رفیق! یه مرد! یه هم پیاله! یه هم نفس! یکی که پشتت باشه و پشتش باشی!
خوب... نوشتنم حال و حوصله میخواد که...! ولی خوندن نوشتههای قبل٬ راحتتره. راسی چطور میشد قصه نوشت؟!
باز چه شده؟ ناز میکنی انقدر چرا؟ من که غیر ِ تو کسی ندارم! من که تا حالا هرچه خواستی نه نیاوردم. آوردهام؟ گفتی جای بزرگتر٬ گفتم چشم! گفتی غذای بهتر٬ گفتم چشم!
چه....؟! نه! اصلاٌ! حرفش را نزن! یکی را برات بیارم که دائم سر تو دل هم کنید و... نه٬ اصلا. پس من چه میشوم؟ خودت که میدانی٬ هزار بار هم گفتهام: من غیر ِ تو کسی ندارم.
اینها؟ ای بابا... اینها فقط مشتریَند٬ میآیند و میروند. تازه٬ خیلیشان هم به هوای تو میآیند. چیزی که زیاد است کفاش و واکسی! خوب٬ بعضیشان هم میشینند و سر حرف را باز میکنند و گرم میگیرند دیگر. من که نمیتوانم مشتری را بپرانم. میتوانم؟ آنوقت پول آب و نانِمان را از کجا بیاریم؟
چرا روت را برمیگردانی حالا؟ سه روز است صدات را نشنیدهام. ناز نکن دیگر! نگاه کن... بیا... تاب گرفتم برات... روش بشینی و... روت را بر نگردان دیگر! بیا٬ بخور٬ تازهست. دو روز است چیزی نخوردهای. خدا نکرده طوریت میشودها.
ای بابا... باشد٬ باشد. فقط به شرطی که مرا فراموش نکنی ها! نشود که دائم سرت تو دلش باشد و... بیا٬ بیا بریم خودت ببین کدام را میخواهی؟ هر کدام را خواستی بگو. تو دکان اصغر سوتی زیادند. هر کدام را خوستی بگو. یه قشنگش را انتخاب کن! من هم باید بپسندمها. هرچه نباشد من هم سهمی دارم ازت. رفیقتم!
دعا کن اصغر سوتی نسیه بدهد. میدهد! مشتریش هستم. خورد خورد پولش را میدهم.
خوب حالا... بخوان دیگر... دلم پوسید... بخوان....
جانم... جان.... فدای صدات....

دریا همه عمر خوابش آشفتهست...

نیست باکم از طوفان!
کم کاری که کم نکردم! اما کار هم کم نکردم! حالا قراره نیم ساعته٬ پنبهی یک سالمو بزنند!
خوب بزنند! ما که کم نمیاریم! اصلا میخوام جای دفاع٬ حمله کنم! ![]()

ممنون از رفقایی که به یادم هستن و شرمنده بابت بیمعرفتیام...